جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  08:24 صبح ۱۳۹۲/۹/۲
تعداد بازدید  :  3797
Print
   
خاطره ای از محرم عبداله زاده
نصر 7

آقا مجید معاون گردان یک بار آمد و گفت بدانید که این خط به شما متکی است. چون نیرویی نیست که بیاید. هرچند ما می دانیم که نیروی عمل کننده باید برود برای استراحت اما آقای حبیب الهی پیغام فرستاده که بمانید و تپه ها را نگهدارید

نصر7
محرم عبداله زاده 
 
من متولد 1345 در روستای بهلول آباد پلدشت هستم. بهش میگن: بالا تبریز(تبریز کوچک) و سال 82 آمدیم ارومیه. 
سال 65 با گردان قائم تکاب بودم که در بلفت سردشت بودیم. فرمانده اش هم حاج رضا موسوی بود. سال 66 هم در گردان امیرالمومنین در لشکر عاشورا بودم در عملیات نصر  7 (14/5/66) شرکت داشتم. که آقای حبیب اللهی فرمانده گردان بود. فرمانده گروهان ما هم اسماعیل اخلاص بود. گردان ما دو گروهان داشت که فرمانده گروهان دیگر هم عین اله تقوی بود. سال 66 اعزام نیرو کم شده بود برای همین گردان ما دو گروهان بیشتر سازماندهی نکرد. در عملیات هم فرمانده گردان گفت به خاطر وضعیت نیرو شما هم باید کار عملیاتی و آفندی انجام بدهید هم پدافندی. برای همین 16 یا 17 روز هم بعد از عملیات در خط ماندیم. من بی سیم چی بودم . هرچند قرار بود که تیربارچی باشم . فرمانده دسته ما سهراب بود فامیلی اش یادم نیست . یک روز اخلاص دید که من کُردی حرف می زنم. گفت شما کُردی بلد هستی؟ گفتم بله چون من در مناطق کردنشین  تدریس می کنم. گفت پس تو بی سیم چی باش. البته همه بی سیم چی ها مشخص شده بودند. لذا چون احتمال می دادند که عملیات در مناطق غرب باشد مرا به عنوان بی سیم چی پشتیبان در نظر گرفتند. مرا همراه یک نفر به نام ماهری کردند که ایشان هم مسئولیت مشخصی در گردان نداشت. فردای عملیات من آقای ماهری را ندیدم.
 

عملیات آنقدر غافلگیرانه بود که عراق دفاع خاصی انجام نداد. اکثراً در خواب بودند. بیشترشان در حال خواب کشته شده بودند. حتی بچه ها می گفتند یکی بعد از آن همه صدای اسلحه و ترق توروق هنوز بیدار نشده بود. صبح از سنگر آمده بود بیرون و داشت خمیازه می کشید که دیده بود وضعیت منطقه عوض شده. بچه ها لباس برایش پوشانده و به عقب منتقل کرده بودند. صبح ساعت 9 بود که در کنار دامنه های شاهین 1 و 2 که تپه های تصرف شده بودند من اخلاص و تقوی را دیدم که داشتند برای ادامه عملیات برنامه ریزی می کردند. اخلاص آدم تندی بود تا مرا دید گفت چرا ایستاده راه می روی؟ گفتم اینجا که چیزی نیست. گفت اینجا در تیر رس است. من هم رفتم گوشه ای پناه گرفتم. یک مکانی برای ما در نظر گرفتند که از آنجا اطلاعات را با بی سیم منتقل کنم. حمید حاتمی هم مسئول مخابرات بود. وقتی او شهید شد مسئولیتم سنگین تر شد. چون اکثر بی سیم چی های آنجا خیلی قوی نبودند اما من مطالب را سریع می گرفتم و انتقال می دادم. 
 


صبح که ساعت 11 بود خط هنوز ساکت بود. در بی سیم فهمیدم که تخلیه شهدا بخوبی انجام نشده و ضعیف عمل کرده اند. با آن بی سیم پی آرسی با آن آنتنش افتادم بروم شهدا را تخلیه کنیم. گروهان تقوی روی تپه شاهین 1 مستقر بود و من با بی سیم رد اینها را می گرفتم بعد از این تپه یک دشت مسطحی بود که تا قلعه دیزه می رفت. برای همین عراق روی آنجا حساسیت داشت چون اگر آن تپه ها را از دست می داد باید تا قلعه دیزه عقب نشینی می کرد. این طرف هم دوپازا بود که لشکر محمد رسول الله آنجا را گرفته بود. در راهی که به سمت گروهان تقوی می رفتم در راه دبه های کوچکی بود که من اینها را از آب پر کرده و حمایلم می کردم.  در بین راه 5، 6 دبه پر کردم وقتی به کانال رسیدم دو نفر عراقی در کانال بودند که یکی مجروح و دیگری سالم بود. با اشاره دستش متوجه شدم که آب می خواهد یک دبه به او دادم که آن نفر سالم از دستش می گرفت. بعد دیدم که بچه های خودمان هم تشنه اند و آبی آنجا نبود. بقیه آبها را دادم به آنها. 

همانجا به من گفتند حسین قربانی که از بچه های ماکو بود و حدود 40 روز در موقعیت اسلام آباد با هم بودیم شهید شده. من به جمال این شهید نگاه کردم اما چهره اش خیلی تغییر کرده بود. کمک بی سیم من که زمانی نام داشت گفت در دست قربانی یک خال بود نگاه کردم دیدم درست است. اما چهره اش عوض شده بود. حسین شب شهید شده بود برای همین بدنش سفت شده بود. تقوی هم آمد و کمک کرد و با هم شهید را به رو روی قاطری گذاشتیم و بستیم تا به عقب منتقل کنیم. گفتند این دو تا اسیر را هم با خود ببرید. تا آن لحظه منطقه ساکت بود. من آمدم از کانال بیرون و رسیدیم به دامنه کوه که یک مرتبه زمین وزمان آتش شد. دو تا هلی کوپتر و آتش توپخانه منطقه را به آتش کشیدند. در اثر آتش همانجا زمینگیر شدیم. قاطر فرار کرد و شهید افتاد زمین. بعد از مدتی که آرام شد رفتیم قاطر را آوردیم و به کمک اسرای عراقی شهید را دوباره روی قاطر بستیم و راه افتادیم. اسرا اهل کرکوک بودندو با ما ترکی حرف می زدند. دویست متری نرفته بودیم که همان حجم آتش و همان ماجرا تکرار شد. عراق داشت زمینه پاتک را آماده می کرد. 
 

نفر سوم از راست محرم عبداله زاده

با هزار مصیبت خود را به محلی رساندیم که آمبولانس ها تا آنجا می آمدند. شهید و اسرا را تحویل دادیم. کلی نیرو آنجا آمده بودند و آماده می شدند برای شب که عملیات کنند به نظرم تیپ المهدی زنجان بود. حالا که می خواستیم برگردیم به موقعیت خودمان منطقه را گم کرده بودیم. نمی دانستیم کجا برویم. زمانی گفت از هم فاصله بگیریم که اگر به یکی از ما اتفاقی افتاد اقلاً نفر دیگر اطلاعات را برساند. در هر جا که می نشستم یک خمپاره درست می افتاد آنجا. کمی راه رفتم. همه اش هم افت و خیز بود. چون آتش بود که سرمان می ریخت تا اینکه به جایی رسیدم که شنیدم یکی مرا صدا می زند مخابرات چی، مخابرات چی. برگشتم دیدم یکی از بچه های مراغه بود که ما بهش  می گفتیم سقا. این آدم خصلت عجیبی داشت می گفت هر کس آب می خواهد به من بگوید. در سر سفره هم اگر یکی از آن سر سفره آب می خواست این آدم پا می شد و برایش آب می برد . برای همین بهش می گفتند سقا. 

گفتم تو اینجا چکار می کنی گفت من هم نمی دانم این نیروها را هم نمی شناسم. فعلاً بیا اینجا من خیلی وقته نشسته ام اینجا. اینجا امن است. اما تا من آمدم پیشش نشستم یک خمپاره افتاد در کنار ما به نحوی که من فکر کردم کارمان تمام است. یکی دو نفر از بچه ها هم زخمی شدند اما به ما چیزی نشد. سقا گفت زبان لال می شد تو را اینجا صدا نمی کردم. در هر صورت پا شدم و به راهم ادامه دادم. با افت و خیز بالاخره حرکت کردم. تاب و توانم داشت کم می شد از دیشب که عملیات شده بود تا حالا چیزی نخورده بودم. دلم هم نمی آمد چیزی بخورم. رسیدم به دم شیاری که از آنجا خمپاره ها می آمد. و می رفت می افتاد ته شیار و ترکش ها به سنگها می خورد. یک لحظه خودم را جمع و جور کردم و خودم را رساندم به آن طرف که در همان حین سوت خمپاره ای نزدیک شد. سریع خودم را پرت کردم به کناری که پایم خورد به تخته سنگ تیزی که پایم خراش برداشت. دیدم یک امدادگر فریاد می زند برادر زخمی شدی ؟ 

منطقه کمی آرام شد. همانجا لای دیوارهای صخره ای، جایی را پیدا کردم و خودم را تپاندم همانجا تا کمی استراحت کنم که یکباره دیدم صبح شده. آنقدر خسته بودم که خوابم برده بود. حالا داشتم منطقه را وارسی می کردم و با خودم می گفتم اینجا کجاست؟ با بی سیم هم هرچه کردم تماسی نتوانستم بگیرم. 
 

محرم عبداله زاده

حبیب الهی فرمانده گردان همان صبح عملیات مجروح شده بود. یک ربع قبل از اینکه او را ببینم صدایش را در بی سیم می شنیدم که موقعیت را می گفت ولی احساس می کردم در تُن صدایش یک سوزی هست. بعد دیدم که یک برانکاردی می آورند و دوره اش کرده اند. دیدم حبیب الهی است که یک دستش قطع شده بود و بقیه بدنش هم آسیب دیده بود. گویا وقتی می خواسته نارنجک پرتاب کنه زده بودند از دستش و نارنجک در دستش منفجر شده بود. آن گزارش را هم داده بود که روحیه بچه ها سست نشود. 

آن کمکی من خودش را به خط و به نیروها رسانده بود و دنبال من می گشت. فکر کرده بود که من شهید شده ام. دیدم افتاده پشت یک تویوتا و دنبال من می گردد که یک دفعه مرا از دور دید و صدایم کرد محرم! محرم!. تا به من رسید بغلم کرد و حسابی گریه کردیم. بعد گفت بیا من مقرمان را پیدا کردم. رفتیم و در کانال مستقر شدیم. 

شب گذشته نیروها به خاطر همان آتش سنگین عمل نکرده بودند برای همین همان شب وارد عمل شدند و غوغایی بپا شد. کم کم ساعت 4 صبح بود که دیدم در بی سیم می گویند بلبلچی ها و شیپورچی ها جمع کنند تا به عقب برگردند. آتش سنگین بود و مهمات رو به اتمام. هوا گرگ و میش بود که در کمال ناباوری دیدیم تویوتاهای تدارکات ماشین ها را پر از مهمات کرده و از راه رسیدند. از آن طرف هم یک عده با ادوات آمده مستقر شده و داشتند خط را می زدند. یک شلیکا را بالا تپه مستقر کرده بودند تا دره ای که عراقی ها از آنجا می آمدند را بزند و حسابی هم شلیک می کرد که در مقابل چشمانم دیدم یک تیر مستقیم تانک بهش خورد با نفراتش پودر شد. صحنه عجیبی بود. یک مرتبه در کمال ناباوری دیدیم صدای الله اکبر بلند شد و بچه ها بجای عقب نشینی دارند پیشروی می کنند. گروهان تقوی یک رشادتی آنجا نشان دادند که بی مثال بود. دیدیم اسیرها را گروه گروه می آورند. از جیب این اسیرها دیدیم کارت شهدای ما بیرون می آید. نگو که دیشب شهدای ما را غارت کرده بودند. حالا خودشان اسیر شده بودند. 

یک کریمی نامی بود تو گردان ما درس احکام می داد شب قبل از عملیات حنا گذاشته بود سرش . آن شب آنجا شهید شده بود. در همان حالی که می خواسته شهید شود قرآن کوچکش را درآورده و در حالت سجده شهید شده بود. خون و حنا به هم آمیخته بود و در حالتی شهید شده بود که دیدن داشت. حیف دوربینی چیزی همراهم نبود تا اآن لحظه را ثبت کنم.  

تا عصر منطقه آرام شد اما از عصر دوباره منطقه به هم ریخت. تا 15 روز همین روال بود. عراق خیلی سعی کرد که آن تپه ها را تسخیر کند. اما نشد. بچه ها خیلی مقاومت کردند اما شهید زیادی هم دادند. یک شهید افتاده بود کنار جاده که بخاطر آتش سنگین نمی توانستیم او را منتقل کنیم. یکبار که منطقه آرام شد با تویوتا رفتیم و او را برداشتیم و بردیم معراج شهدا. در معراج یک معلم ارومیه ای بود به نام رحمت که آمد مرا بغل کرد و بعد شهید را تحویلش دادیم. همه شهدای لشکرها می آمد آنجا و بعد منتقل می شد. من حدود 20 دقیقه در بین شهدا گشتم. صحنه های غریبی بود. یکی دست نداشت. یکی سر نداشت و ...

 
آقا مجید معاون گردان یک بار آمد و گفت بدانید که این خط به شما متکی است. چون نیرویی نیست که بیاید. هرچند ما می دانیم که نیروی عمل کننده باید برود برای استراحت اما آقای حبیب الهی پیغام فرستاده که بمانید و تپه ها را نگهدارید و قلب امام را شاد کنید. بچه ها با این اوضاع ماندند و مقاومت کردند. آب را فقط می خوردیم. شستشو نداشتیم. چهره ها را نمی شد دیگر شناخت . شلوار من که خونی شده و خشک شده بود پایم را مجروح می کرد چون مثل تخته شده بود. 15 یا 16 روز به همین منوال گذشت و جلوی پاتک های زیادی گرفته شد و بعد ما جابجا شدیم و آمدیم ربط. آنجا لباسها را انداختیم چون پاره پوره و بی مصرف شده بود. حمامی رفتیم و لباس پوشیدیم که آمدند و گفتند چون نیرو نداریم باید دوباره سازماندهی شویم و برگردیم. بعد هم گفتند که هر کس مایل است بلند شود. از میان آن نیروها دیدم یک نفر بلند شد و رفت آنجا که دیدم مجتبی کریمی خودمان است. نفر دومی بلند نشد. بچه ها به قدری خسته و بی حال بودند که کسی را یارای بلند شدن نبود برای همین به همه تسویه دادند و ما رفتیم. حال و روز من چنان بود که وقتی رسیدم خانه پدرم تا مرا دید وحشت کرد. خیلی حال نزار و لاغری داشتم. 

چهل روز حضور ما قبل از عملیات در موقعیت اسلام آباد که در تنگه مرصاد بود برایم درس زندگی کامل بود. این بچه ها آنچنان برای کار برای دیگران سرخوش بودند که در آن 40 روز نوبت برای من نرسید که ظرف بشورم. حتی یک بار یک نفر بدون نوبت برده و ظرفها را شسته بود که دعوا شد که پارتی بازی شده! برایم جالب بود که اینجا پارتی بازی برای خدمت بیشتر بود.  

  - عمليات نصر 7 در تاريخ 14 مرداد 1366 با رمز «يا فاطمه الزهرا (س)» در منطقه عمومي «سليمانيه» عراق به اجرا درآمد. اين عمليات كه به تصرف ارتفاع مهم «دوپازا» و انسداد معبر ضد انقلاب درغرب كشور همراه بود. شامل منطقه اي به وسعت 30 كيلومتر مربع مي شد. تهاجم وسيع نيروهاي خودي سبب گرديد كه علي رغم هوشياري نسبي دشمن كليه اهداف عمليات در مرحله نخست به دست آيد. مرحله دوم آن نيز پس از اجراي آتش توپخانه روي مواضع دشمن از دو محور آغاز شد. نيروهاي ايراني پس از سه ساعت درگيري اولين قله از بلندي هاي «بلفت» را به تصرف درآورده و جاده آسفالت سردشت- قلعه ديزه و پاسگاه مرزي بلفت را در دست خود گرفتند.


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

لیست نظرات
 
اسد
سلام عجب سرگذشتی داشتی حاجی محرم خدا قبول کند بالا تبریزلی.خوبه خودتان را با این دل خوش می کنید.
۱۳۹۲/۹/۹ ۱۱:۳۳:۴۵
replay

حسین عباس زاده
سلام حاجی انصافا روحیه دادی با این خاطرات بسیجی ورزمنده ات
۱۳۹۳/۳/۱۰ ۰۰:۵۲:۰۲
replay

احمد کریم زاده
سلام حاج اقا خاطره جالبی راتعریف کرده اید انشااله خداوند دردنیا واخرت اجر وپاداش شایسته ای را برای همه رزمنده گان هشت سال دفاع مقدس عنایت فرماید
۱۳۹۳/۶/۹ ۱۶:۳۲:۰۰
replay

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>