جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  13:29 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
تعداد بازدید  :  1798
Print
   
هواپیمایی در آسمان می گذرد | رسول بانگین

ایستگاه قطار، شلوغ و پر سر و صدا. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد. نیمکتی کهنه در وسط. صدای بلند سوت یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس بهاری به تن دارند. دختر روی نیمکت مینشیند. خسته و غمگینند


هواپیمایی در آسمان می گذرد

نویسنده: رسول باتگین

حائز رتبه سوم نمایشنامه نویسی در نخستین جشنواره منطقه ای نسلی از آفتاب

توجه:
بهره برداري از آثار این مجموعه منوط به کسب مجوز از سوی نویسنده اثر یا واحد نمایش و هنرهای تصویری حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

بهار
(ایستگاه قطار، شلوغ و پر سر و صدا. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد. نیمکتی کهنه در وسط. صدای بلند سوت یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس بهاری به تن دارند. دختر روی نیمکت مینشیند. خسته و غمگینند.)
مادر: (داخل ساک دنبال چیزی می¬گردد.) همین¬جا¬بشین تا بیام. جایی ¬نری تو این شلوغی گمت کنم. ببینم بلیط گیرم میاد. چیزی نمی¬خوای؟ (دختر با سر نه می¬گوید.) ببینم بلیط گیرم میاد. کجا گذاشتمش؟... دستشویی نمیری؟ (دختری با سر نه می¬گوید.) اینه¬هاش تو جیبمه. (ساک را میبندد و کیف پول را از جیبش بیرون می¬آورد و داخلش را نگاهی می¬کند.) گشنه¬ت نیست؟ (دختر با سر نه می¬گوید.) ببینم بلیط گیرم میاد. (مادر میرود.) پسری می¬آید و روی نیمکت مینشیند. مدتی¬به سکوت می¬گذرد.
پسر: مادرت کجاست؟ (سکوت) حالا کجا میخواین برین؟ (سکوت) همه جا جنگه. جاهای نزدیک رو با توپ میزنن و جاهای دور رو با موشک. میخواین جای دور برین؟ چه بهاریه امسال! چند روزه حتی یه چهره¬ی خندونم ندیده¬م. تو دیدی؟ (سکوت) دیگه حتی دلقک هام نمی¬تونن خودشونو بخندونن. دیروز رفتم سراغ خونه مون. زلزله¬م نمی¬تونست اونجوری خرابش کنه. انگاری شخمش زده بودن. نگفتی مادرت کجاست.
دختر: از کجا می دونی با مادرمم؟
پسر: این روزا خیلیا پدر ندارن. یا اگه هم دارن پیششون نیست.
دختر: رفته بلیط بگیره.
پسر: کجا میرین؟
دختر: نمی دونم. فقط میریم. یعنی نمیشه موند. آسمون پر از بمبه که عین جغد رو سر هر خونه یی بیفتن ویرونش میکنن.
پسر: خونه تون کجاست؟
دختر: الان دیگه هیچ جا نیست.
پسر: کجا بود؟
دختر: نزدیک باغ.
پسر: کدون باغ؟
دختر: الان دیگه اونم هیچ جا نیست.
پسر: پدرت رفته جنگ؟
دختر: پدر تو چی؟
پسر: نمی تونست جنگ بره و رفت زیر آوار. با مادرمو... همه شون.
دختر: متاسفم!
پسر: تو دلت میاد بری؟
دختر: من دلم نمی آد بمونم.
پسر: جنگ یه روز تمون میشه. مگه این هواپیماهای لعنتی چقدر بمب دارن؟ ما خیلی بیشتر از بمبا شونیم.
دختر: پس چرا اومدی اینجا؟
پسر: همیشه میومدم. حتی قبل از جنگ. ایستگاه قطار رو دوست دارم. دوست دارم تماشا کنم آدمایی رو که میان و میرن. ولی خودم دوست ندارم برم.
دختر: حتی اگه مجبور بشی؟
پسر: نمی¬دونم. هنوز که مجبور نشدم.
دختر: بلیط نداری؟
پسر: نه قضیه این نیست. دوست ندارم شهر مو تنها بذارم. اون الان بیشتر به ما احتیاج داره.
دختر: میدونم چی میگی.
پسر: پس چرا میری؟
دختر: من با مادرمم. میتونم باهاش نرم؟
پسر: خودت دوست داری بری؟
دختر: ...
پسر: تو اگه مریض بشی و ترکت کنن بدت نمیاد؟
دختر: برمیگردم. هر وقت هواپیماها بمباشون تموم بشه بر میگردم. الان کاری نمی تونم براش بکنم. تو هم نمی تونی. پس تو هم برو. اون دوست نداره آوارگی مارو ببینه.
پسر: حتی اگه بخوام برم هم جایی رو ندارم.
دختر: فامیلی، چیزی.
پسر: اونام مثل منن.
دختر: جنگ چیز بدیه. [لبخند تلخی میزند.] مادرم برام جهیزیه جمع میکرد!
پسر: نامزد داری؟
دختر: نه. مادره دیگه. تو چی؟
پسر: جهاز؟
دختر: (می خندد.) نه.
پسر: نه.
دختر: هیچوقت؟
پسر: چرا. آدمم دیگه.
دختر: چیکارش کردی؟
پسر: من کاریش نکردم. سرطان داشت. دورادور دوستش داشتم. یه موقع خیلی سرخاکش میرفتم.
دختر: الان چی؟
پسر: نه الان دیگه همه جا قبر ستونه.
دختر: کدوم مدرسه بودی؟
پسر: هیچوقت مدرسه نبودم. از در میبردنم تو و از پنجره میپریدم بیرون. مدرسه رو میذاشتم رو سرم.
دختر: پس تو هم واسه خودت یه بمب بودی!
پسر: الان پشیمونم. بمب بودن هیچوقت خوب نیست. یه روز بالاخره میترکی و تموم میشی. تو کجا درس میخونی؟
دختر: از کجا میدنی درس میخونم؟
پسر: میخونی دیگه.
دختر: میخوای بیای سر رام؟
پسر: کجا؟
دختر: تو راه مدرسه دیگه.
پسر: نمی دونم. شایدم اومدم!
دختر: نیا. آخه دیگه مدرسه نمیرم. یعنی دیگه نیست که برم.
پسر: اونجا رو هم زدن؟
دختر: امسال دیپلم میشدم. میخواستم دانشگاه برم. معلم بشم و درس بدم.
پسر: من دوست داشتم دندون پزشک بشم. دندونای کرمو رو بکشم و هی آباد کنم دهن مردمو. شغل سختیه نه؟
دختر: آره ولی معلمی سختتره. آخه دندون پزشک تو یه ساعت فقط رو یه دندون کار می کنه اما یه معلم تویه ساعت رو 40 – 30 تا دندون.
پسر: به یکی میگن چند سال درس خوندی دکتر شدی؟ میگه بیست سال. میگن خب دو سال دیگه م میخوندی رئیس پاسگاه میشدی! (خودش میخندد اما دختر...) قشنگ نبود؟
دختر: (لبخندی میزند.) چرا.
پسر: ناراحتی؟
دختر: نباشم؟
پسر: تا حالا کسی رو دوست داشتی؟
دختر: آره (میخندد) پدرمو.
پسر: نه منظورم...
دختر: آره، آدمم دیگه.
پسر: رفت؟
دختر: مرد.
پسر: تو جنگ؟
دختر: این جنگ نیست که. کجاش جنگه؟ کشت و کشتار، غارت، تجاوز، نه این جنگ نیست. جنایته.
پسر: خیلی سخته.
دختر: چی؟
پسر: اون ابر رو ببین. شبیه چیه؟
دختر: کوه؟
پسر: نه، خونه ست. ببین پنجره هم داره.
دختر: آره پنجرش الان وا شد. (سکوت) نگفتی.
پسر: چی رو؟
دختر: گفتی خیلی سخته.
پسر: زندگی رو گفتم.
دختر: تو از زندگی چی می دونی؟
پسر: هیچی. همینه که میگم سخته.
دختر: کاش جنگ زود تموم میشد و آدما میتونستن دوباره زندگی کنن.
پسر: کاش خدا به کسایی که دوستشون داره انقدر قدرت نده که قدرت اونم فراموش بکنن.
دختر: اون ماها رو دوست داره. انقدر که حتی وقتی بهش پشت میکنیم اجازه میده دوباره بهش رو بکنیم و همه چی تموم بشه.
پسر: میدونی چرا جنگ میشه؟ چون بعضیا یادشون میره کجا دارن زندگی میکنن.
دختر: حالا میخوای چیکار کنی؟
پسر: برای آزادی زمین دعا میکنم که رستگار بشه. عین پدرم.
دختر: هنوز میخوای بمونی؟
پسر: گاهی دوست دارم به دورترین شهر دنیا برم. اما بعد پشیمون میشم.
دختر: چرا پشیمون میشی؟
پسر: آخه کسی نیست که باهام بیاد. آدمای تنها جایی نمی تونن برن. وقتی هم رفتن نمیتونن بمونن.
دختر: اگه اونجا بری منم باهات میام.
پسر: دورترین شهر دنیا؟
دختر: اهوم.
پسر: مادرت چی؟
دختر: خب وقتی اومد بهش بگو کجا میخوای بری. شاید قبول کرد.
پسر: ...
دختر: چیه؟ نمی خوای باهات بیام؟
پسر: آخه تو که منو نمیشناسی.
دختر: تو میشناسی؟
پسر: ... دور ترین شهر دنیا. اصلا نمی دونم کجا هست.
دختر: پیداش می کنیم. انقدر میریم تا بهش برسیم.
پسر: باشه. بهار فصل قشنگیه نه؟
دختر: آره
پسر: بهار تو جنگم بهاره
دختر: آره
پسر: گشنه ت نیست؟
دختر: چرا.
پسر: تا مادرت بیاد اومده م.
دختر: اسمتو بهم نگفتی.
پسر: تو گفتی؟
دختر: بهار.
پسر: وقتی برگشتم اسممو بهت میگم بهار.
دختر: باشه.
(پسر میرود. دختر لبخندی میزند و سپس غمگین به نیمکت تکیه می دهد. مادر بلیط بدست می آید.)
مادر: پاشو بریم. چه صفی بود! همه دارن میرن. (کیف پولش را درون ساک میگذارد.) چیزی نمی خوای؟ (دختر با سر نه می گوید.) بلیط نمونده بود که: قیامت بود! دستشویی نمیری؟ (دختر با سر نه می گوید.) اینارو هم به زور گرفتم. بریم شاید واسه نشستن یه جا گیرمون بیاد. گشنه¬ت نیست؟ (دختر با سر نه می گوید.) بریم دیگه.
(مادر ساک را برمی دارد و همراه دختر می روند. صدای سوت بلند یک قطار: پسر با چند ساندویچ می آید. اثری از کسی نیست. روی نیمکت مینشیند. نور می رود.)

تابستان
(ایستگاه قطار. شلوغ و پر سر و صدا. هواپیمایی جنگی در آسمان می گذرد. نیمکتی کهنه در وسط. صدای بلند سوت یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس تابستانی به تن دارند. دختر روی نیمکت می نشیند. خسته و غمگینند.)
مادر: (داخل ساک دنبال چیزی می¬گردد.) برم ببینم بلیط گیرم میاد. چیزی نمی¬خوای؟ (دختر با سرنه می¬گوید.) کجا گذاشتمش؟ ... اینه هاش تو جیبمه. (کیف پول را از جیبش بیرون می¬آورد و نگاهی به داخلش می¬اندازد.) کی گذاشتمش اینجا؟! برم ببینم بلیط گیرم میاد. گشنه¬ت نیست؟ (دختر با سر نه می¬گوید.) الان میام. جایی نری تو این شلوغی.
(مادر می رود. پسری می آید و کنار دختر روی نیمکت می نشیند.)
پسر: هوا چقدر گرمه! تابستون پارسال انقدر گرم نبود. لابد آتیش جنگ انقدر گرمش کرده! گرمای آفتاب از یه طرف، گرمای بمبام از طرف دیگه. تو گرمت نیست؟ (سکوت) همه دارن میرن. خسته شدن از بس تیر و ترکش خوردن. تو میدون زورشون به مردا نمیرسه سر زن و بچه هاشون بمب و موشک میریزن. حالا کجا می خواین برین؟ (سکوت) سخته. خیلی سخته. رفتنو میگم. عین مردن تو یه سرزمین غریبه. مادرت رفته بلیط بگیره؟
دختر: از کجا میدونی با مادرمم؟
پسر: با اونی دیگه.
دختر: تو کجا میری؟
پسر: من جایی نمیرم.
دختر: پس از کجا میای؟
پسر: کی تو این اوضاع اینجا میاد؟! اینجا دورترین شهر دنیاست.
دختر: پس حتماً منتظر کسی هستی.
پسر: نه فقط دوست دارم اومدن و رفتن آدما رو تماشا کنم. بیشتر اومدنشونو و کمتر رفتنشونو.
دختر: ما داریم میریم. از پس اینهمه بمب برنمیایم.
پسر: کی برمیگردین؟
دختر: هر وقت جنگ تموم بشه.
پسر: فکر می کنی کی تموم بشه؟
دختر: هر وقت همه ی شهر رو ویرون کردن.
پسر: یه شهر وقتی ویرون میشه که مردمش بذارن و برن.
دختر: یعنی بمونیم و بمیریم؟ (صدای عبور یک هواپیمای جنگی و انفجار یک بمب) شصت و هفت.
پسر: چی؟
دختر: شصت و هفتمین بمب بود.
پسر: نامردا انگار قرارداد دارن که اومدنی و رفتنی یکی دو بمبم تو سر این شهر بریزن. از شانس ماست دیگه! شهرمون شده خسته خونه ی سر راه. همین مونده بشینن و یکی دو تا چایی هم برن بالا!
دختر: یه فرودگاه همین حوالی واسه شون بزنین!
پسر: آره مگه خوابشو ببینن. اونا بمباشون تموم میشه ولی ماها تموم نمیشیم. این کوهها متعلق به مان و کس دیگه ای توشون دووم نمیاره. اونا جنگو شروع کردن و ما تمومش می کنیم.
دختر: چقدر از این کلمه بدم میاد.
پسر: از جنگ؟
دختر: از¬هر¬چی¬جنگه.¬داشتیم¬واسه¬خودمون¬زندگی¬می¬کردیم.¬درس می¬خوندیم و بازی می¬کردیم. جواب¬تلفنهای¬خاله¬و¬عمه¬و¬دایی رو می¬دادیم. در¬خونه¬رو روی عمو باز می¬کردیم و عیدی می¬گرفتیم. هندونه¬ی دست¬بابا¬رو قاچ می¬کردیم و با¬زنای همسایه¬تو کوچه سبزی پاک می¬کردیم. بعد جنگ اومد و همه¬چی¬رو ریخت بهم. مردم دیگه فراموش ¬¬کردن زندگی¬ بکنن. شبا ¬که¬ میخوابن ¬نمیدونن صبحش ¬بیدار ¬میشن¬ یا¬ که آتیش ¬بمبی ¬هستی شونو میسوزونه. دیروز مادری رو دیدم که بچه¬ی دو ساله¬ش زیر آوار مونده¬ بود و ضجه¬ میزد. ضجه¬های اون دیگه هرگز تموم ¬نمیشن¬ حتی ¬اگه¬ شهر دوباره آباد بشه. این¬ کجاش ¬جنگه؟! نه این جنایته!
پسر: تا حالا دو بار ایستگاه رو زدن ولی دوباره پر از مسافر شده. گفتم که ما بیشتر از بمباشونیم.
دختر: تو هم برو. شهر دیگه امنیت نداره. تازه اون به زنده ت احتیاج داره نه به مرده ت. وقتی جنگ تموم شد بیا و از نو بسازش.
پسر: کجا برم وقتی همه جا جنگه؟ اگه قراره بمبی رو سرم خراب شه ترجیح میدم این خراب شدن تو شهر خودم باشه و خاک کوچه ای که توش بزرگ شدم تنمو بپوشونه. من نمی تونم برم.
دختر: پس خیلی دلبسته شی.
پسر: تو نیستی؟
دختر: من عاشق دلبستگی یم!
پسر: دلبسته¬ی چی؟
دختر: چیزی که زنده نیگهم داره. این شهر. مردماش. پدرم. مادرم. همه.
پسر: پس بمون و زندگی کن. رفتن دردی رو دوا نمی کنه. رفتن فقط غمو بیشتر میکنه.
دختر: مادرم چی؟ تنهایی کاری ازم برنمیاد.
پسر: منم باهاتم. مگه نگفتی عاشق دلبستگی هستی؟
دختر: عاشق تو؟
پسر: منم یکی از مردای همین شهرم.
دختر: من دروغ نگفتم.
پسر: منم راست گفتم.
دختر: چی رو؟
پسر: دلبسته¬ی شهر و مردماشم. آسمون و پرنده هاش. بذار انقدر بمب بندازن که دیگه دندونی واسه گاز گرفتن نمونه براشون. سختی این کوهها چنگالاشونو میشکنه. باهام میمونی؟
دختر: تو عاشقی!
پسر: میخوام زنده بمونم. میتونی دلگرمم کنی. خونه ت کجاست؟
دختر: میخوای بیای ...
پسر: با مادری که ندارم میام. و پدری که نیست تا بیاد. با هر دوشون میام.
دختر: دیگه خونه¬ای نمونده.
پسر: پس عین منی. باشه. مادرت که بیاد همین جا حرفامو بهش می زنم. مگه چیه؟ خیلیا تو ایستگاه قطار عاشق شدن و بعد موندن و زندگی کردن. خیلی وقته رفته؟
دختر: گفت ببینم بلیط گیرم میاد.
پسر: پس الان میاد.
دختر: آره.
پسر: یادم رفت اسمتو بپرسم.
دختر: تابستون.
پسر: قشنگه!
دختر: آره اما واقعی نیست.
پسر: کی واقعی میشه؟
دختر: هر وقت حسابی برسم.
پسر: پس منتظر میشم سرخ بشی.
دختر: باشه. (سکوت) گفت ببینم بلیط گیرم میاد.
(خوشحال منتظر می نشینند. نور میرود و می آید. ساعتی گذشته است اما مادر هنوز نیامده است. نور دوباره می رود و می آید اما آندو هنوز منتظر نشسته اند. نور می رود و می آید اما مادر هنوز نیامده است. نور می رود و دیگر نمی آید.)

پاییز
( ایستگاه قطار. شلوغ و پر سر و صدا. هواپیمایی جنگی در آسمان می گذرد. نیمکتی کهنه در وسط. صدای سوت بلند یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس پاییزی به تن دارند. دختر روی نیمکت می نشیند. خسته و غمگینند.)
مادر: (داخل ساک را می گردد.) برم ببینم بلیط گیرم میاد. چیزی نمیخوای؟ (دختر با سر نه می¬گوید.) کجا گذاشتمش؟... اینه¬ها تو جیبمه. (کیف پول را از جیبش بیرون می¬آورد و نگاهی به داخل آن می¬اندازد.) گشنه¬ت نیست؟ (دختر با سر نه می گوید.) برم ببینم بلیط گیرم میاد. جایی نری تو این شلوغی.
(مادر می¬رود پسری¬می آید و کنار دختر روی¬نیمکت¬می نشیند.)
پسر: هوا خنک شده. دیشب تا صبح باد میومد. میگن باد پاییزی درختا رو خواب میکنه. بذار بخوابن و صدای اینهمه بمب و بوی سوختن اینهمه خونه و درخت رو نشنون. مادرت کجاست؟ (سکوت) کاش ما هم میتونستیم بخوابیم. بعد که بیدار میشدیم می دیدیم دنیا امن و امانه و هر چی از جنگ و کشتار دیدیم همه ش خواب و خیال بوده. بعد دوباره با خیال راحت می خوابیدیم و خواب شکوفه ها رو می دیدیم. مادرت رفته بلیط بگیره؟ (سکوت) میدونم. سخته که بری و موندنم سختتر. ولی من میمونم. قبرستون شهر پر از تن کساییه که میشناسمشون. نمی تونم تنهاشون بذارم و برم. تو اونجا کسی رو نداری؟ (سکوت) مادرت نیومد.
دختر: مطمئنی با مادرمم؟
پسر: پدرت رفته جنگ مگه نه؟
دختر: پس جنگ این بود!
پسر: چی؟
دختر: قبلاً نمیدونستم جنگ چیه. تو فیلما که میدیدم خوشم میومد. راسته که میگن فیلما همه شون دروغن.
پسر: نه همه شون.
دختر: جنگ که دروغ بود.
پسر: جنگ واقعیشم دروغه.
دختر: این وسط گناه ما چی بود؟
پسر: این بود که از دروغ خوشمون نمی اومد.
دختر: اگه خوشمون میومد جنگ نمیشد؟
پسر: نه
دختر: حالا کی تموم میشه؟
پسر: هر وقت اونا راستشو بگن.
دختر: میگن؟
پسر: آره. فکرشم نمیکردن جنگ انقدر طول بکشه. هر چی بمب و موشک داشتن ریختن رو سرمون ولی کوهها مون هنوز سر جاشونن. کوهها که از جاشون تکون نمیخورن. ما تو این سرزمین کاشته شدیم.
دختر: بمونیم چیکار کنیم؟ اینجا دورترین شهر دنیاست. منتظر میشیم اوضاع آروم بشه. آه یعنی میشه جنگم یه روز خاطره بشه؟
پسر: عین عشق؟
دختر: عین زندگی؟
پسر: تا حالا عاشق شدی؟
دختر: آره، کلی زندگی کردم. تو بچگی، تو مدرسه، تو باغ سر کوچه مون. یه بارم تو سینما.
پسر: عاشق کی شدی؟
دختر: بازیگر نقش اولش. زنشو کشته بودن و می رفت که انتقام بگیره. اون همه¬ی آدم بدا رو از شهر بیرون کرد. یادمه پاییز بود. از سینما که اومدم بیرون باد تندی میومد. یه لحظه دلم گرفت. داشتم خفه می شدم.
پسر: پس تو هم از پاییز خوشت نمیاد.
دختر: هیچوقت. با خودم میگم یعنی بهار دوباره میاد؟ و انگار که دیگه هیچوقت نمیاد.
پسر: اگه منتظرش باشیم حتماً میاد.
دختر: مثل یه رویاست!
پسر: ولی حقیقت داره. دوباره مغازه ها باز میشن. خیابونا پر میشن از ماشینای رنگارنگ و کوچه ها پر از بچه هایی که مشغول بازیهای جورواجورن. مردم دوباره میزنن به کوه و کمر و زیر سایه ی درختا به حماقت دوران بچگیشون میخندن و حسرت عشقهای جوونیشونو میخورن. آره همین روز است که باد بوی بهار رو بیاره.
دختر: کی؟ فقط بگو کی این اتفاق می افته.
پسر: اگه بگم بزودی زود، نمیری؟
دختر: اگه بوی بهار رو بشنوم، میمونم.
پسر: اون برگ زرد رو نگاه کن رو اون شاخه. وقتی بیفته یه برگ تازه جاش درمیاد. برگی که هیچی از جنگ و کشتار ندیده. هیچی از خون و نفرت نشنیده. اونوقته که بهار اومده و کاریشم نمیشه کرد. بعد ما دوباره میریم زیر بارون و انقدر خیس میشیم که دنیا رو آب بگیره و از هر چی دود و غباره پاک بشه.
دختر: پس خیلی زود میاد.
پسر: اون برگ زرد دیگه عمری ازش نمونده.
دختر: پس میمونم. یعنی دنبال یه بهونه بودم که بمونم.
پسر: من بهونه ت شدم یا بهار؟
دختر: بهار رو تو آوردی.
پسر: باهام زندگی می کنی؟ منم دنبال یه بهونه م که عاشق بشم.
دختر: عاشق چی؟
پسر: عاشق بهار.
دختر: باشه. مادرم که اومد همه چی رو بهش میگم. میدونم که اونم دنبال یه بهونه ست که بمونه.
پسر: اسمتو بهم میگی؟
دختر: پاییز.
پسر: پس اینهمه وقت داشتی از خودت می گفتی.
دختر: از خودمو از پاییز.
پسر: قشنگه!
دختر: پاییز؟
پسر: اسمت.
دختر: خودم چی؟
پسر: خودت عین بهاری. گشنه ت نیست؟
دختر: نپرس.
پسر: میرم یه چیزی بگیرم و بیام.
دختر: مال من زرد باشه.
پسر: چی؟
دختر: نوشابه ش دیگه.
پسر: باشه!
(پسر خوشحال می¬رود. دختر خرسندانه نفس¬عمیقی میکشد. مادر بلیط بدست می آید.)
مادر: پاشو بریم ببینیم جای نشستن گیرمون میاد. انقدر شلوغه که نگو! اینا رو هم به زور گرفتم. چیزی نمیخوای؟
دختر: چرا.
مادر: گشنه ته؟
دختر: رفت چند تا ساندویچ بگیره.
مادر: کی؟
دختر: گفت بهار بزودی میاد.
مادر: بهار؟
دختر: من عاشق شدم مادر.
مادر: عاشق کی؟
دختر: عاشق بهار.
مادر: جنگ چی؟
دختر: اون برگ زرد رو ببین رو اون شاخه. جنگ دیگه داره تموم میشه.
مادر: میخوای بری؟
دختر: می خوام بمونم.
مادر: (مینشیند.) پدرتم تا اونموقع میاد.
دختر: آره. پدر اینبار بدون جنگ میاد.
مادر: گفتی کجا رفت؟
دختر: گفت گشنه ت نیست؟
مادر: من تشنه مه.
دختر: الان میاد مادر.
(هر دو خوشحال منتظر می نشینند. ساعتی می گذرد ولی پسر نمی آید. دو ساعت می¬گذرد اما پسر نمی آید. شب می شود اما پسر نمی آید. روز میشود اما پسر نمی آید. آسمان برقی میزند و رعدی بلند. ولی پسر نمی آید.)

زمستان
(ایستگاه قطار. شلوغ و پر سر و صدا. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد. نیمکتی کهنه در وسط. صدای بلند سوت یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس زمستانی به تن دارند. دختر روی نیمکت می نشیند. خسته و غمگینند.)
مادر: (داخل ساک دنبال چیزی می گردد.) برم ببینم بلیط گیرم میاد. کجا گذاشتمش؟ ... گشنه ت نیست؟ (دختر با سر نه میگوید.) هوا خیلی سرد شده. آتیش جنگ و سرمای زمستون! آوارگی ما و دل پریشون! کجا گذاشتم اینو؟ ... چیزی نمیخوای؟ (دختر با سر نه می گوید.) ... اینه ها تو جیبمه. (کیف پول را از جیبش بیرون می آورد و داخل آنرا نگاهی می کند.) برم ببینم بلیط گیرم میاد؟ دستشویی نمیری؟ (دختر با سر نه می گوید.) جایی نری تو این شلوغی. همین جا بشین تا بیام.
(مادر می رود. دختر از سرما دور خود می پیچد. نور میرود و می آید. ساعتی گذشته است. مادر بلیط بدست می آید.)
مادر: چقدر سرده! (کیف پولش را درون ساک می گذارد.) بلیط گیر نمیاد که. اینارو هم به زور گرفتم. چیزی نمیخوای؟ (دختر با سر نه می گوید.) بریم ببینیم واسه نشستن جا گیرمون میاد. من نمیتونم خیلی سر پا بمونم. گشنه ت نیست؟ (دختر با سر نه می گوید.) پاشو بریم.
(مادر ساک را برمی دارد و هر دو می¬روند. لحظه ای بعد پسر با لباس زمستانی می¬آید. غمگین و افسرده روی نیمکت می¬نشیند و از سرما دور خود می پیچد. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد و به دنبال آن صدای انفجار چند بمب. نور می¬رود.)


رسول بانگین
ارومیه – مرداد ماه 87


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>