جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  13:31 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
تعداد بازدید  :  1495
Print
   
قفس | پدرام رحمانی

کجا رفیق؟ با معرفت؟ همسفر؟ ( رو به مردم) این به من قول داده تا آخر عمر با من باشه.. این به من قول داده وقتی آخرین نمازم رو می خونن کنارم باشه. این به من قول داده منو با دستهایش - با دستهای خودش تو اون گود مستعطیل کله پا کنه...


نمایشنامه خیابانی قفس نوشته‌ی پدرام رحمانی

 

 

اشخاص بازی
مرد یک - چهل ساله / لباسی ساده بر تن / روی ویلچری نشسته / خیره به دور دست ها /
مرد دو - بیست ساله / لباس رزم بر تن- سربندی بر سر- خنجری بر کمر / کاغذی دردست /

"دو بازیگر در حال تمرین نمایشنامه آرش هستند"

- مرد دو: "ایشان مردان ایران بادل خود با دل اندوه بار خود می گویند – ما اینک چه میتوانیم که کمان هامان شکسته – تیرهامان بی نشان خورده و بازوهایمان سست است و راست و چنین بود زیراک ایشان از جنگ دراز آمده بودند که جنگ درازشان سخت بود که تیر انداز از تیر و کماندار از کمان پیدانبود...
که تیر انداز از تیر و کماندار از کمان پیدا نبود... که تیر انداز از تیر و کماندار از کمان پیدا نبود"
هی با توام – نوبت توئه... عزیز با توام پس چرا بازی نمیکنی؟ ناسلامتی هفته دیگه باز بینی داریم.
- مرد یک: توگفتی تنهائی تمرین میکنیم؟ توگفتی هیچکس خبر نداره؟ پس اینا کی ان دوره مون کردن؟
- مرد دو: شلوغش نکن. اولا اینجا پارکه رفت و آمدم برای همه آزاده. ثانیا مگه من گفتم بیان که سرم داد میکشی؟
- مرد یک: بهشون بگو برن...
- مرد دو: حالا که اومدن بذار بازیت رو تماشا کنن...
- مرد یک: زبون آدمیزاد سرت نمیشه- گفتم بگو از اینجا برن...
- مرد دو: یعنی چی بگو برن؟ هفته دیگه همینا میخوان نمایش تو رو نگاه کنن- حالا بهشون میگی برن؟
- مرد یک: بگو تنهام بذارن... میگی یا بگم؟
- مرد دو: من که نمیتونم – تو اگه میتونی بسم الله.
- مرد یک: ( رو به مردم ) برای چی جمع شدین اینجا؟ چی رو میخواین تماشا کنین؟ منو؟ اومدین تشویقم کنین یا بهم بخندین؟ همتون طبل تو خالی هستین. فکر کردین همیشه دنیا به کامتونه؟ سرتون رو کردین تو لاک خودتون و دارین میرین – حتی نمیخواین یه نیم نگاه به پشت سرتون بندازین.
- مرد دو: بابا به این بنده خداها چی کار داری؟
- مرد یک: جلو نیا ... تو یکی رو خوب میشناسم . خوب خوب... اسم باباتم میدونم. ( رو به مردم ) ایها الناس .... این آقا رو که می بینید – پنج ماه من رو دنبال خودش کشوند واسه چی؟ واسه یه بازی چند دقیقه ای- تو نقش یه آدم بی هویت – با اون نمایش مزخرفت.
- مرد دو: به مولا قسم خودش خواست.
- مرد یک: حالا هم گیر داده بیا نقش آرش رو بازی کن... آرش... آرش کمانگیر.
- مرد دو: تو میتونی عزیز به خدا میتونی.
- مرد یک: دروغ می گید... همتون دروغ می گید...
- مرد دو: آقایون... خانوما... خواهش میکنم مارو تنها بذاریید. می بینید که حال دوستمون خوب نیست. من شرمنده ... آقا برو ... خانوم بفرما... به بزرگی خودتون ببخشید.
- مرد دو: خجالت نمیکشی؟ کی می خوای دست از این کارات برداری؟هفتاد کیلو وزنته هفتاد گرم مغز تو این کله ات نیست. عزیز تو به من قول دادی که سعی خودت ...
- مرد یک: به خدا دست خودم نیست. نمیدونم چرا اینجوری میشم. منو ببخش.
- مرد دو: من چی کاره ام . از این جماعت باید معذرت خواهی کنی.
- مرد یک: به خدا شرمنده ام . دست خودم نیست. دلم لک زده واسه یه بازی خوب و به یاد موندنی. تنها آرزوم اینه که یه بار دیگه برم رو صحنه.
- مرد دو: این دیگه نون و آب می خواد ؟ با نشستن توی خونه و ریش گرو گذاشتن پیش خدا ، مگه کار درست میشه. آره قربون شکل ماهت . از قدیم گفتن چی – از توحرکت از خدا برکت.
- مرد یک: شدی مثل اینا . بابا چرا نمی فهمی – من آدم سالمی نیستم نمی تونم تنهائی رو صحنه برم. براشون درد سرم.
- مرد دو: خوب تو نمایشی بازی کن که مناسب حالت باشه .
- مرد یک: نمایش مناسب حال من دیگه کهنه شده...
- مرد دو: این چه حرفیه؟
- مرد یک: تماشاچی نداره...
- مرد دو: پس این همه آدم که اینجا دورت جمع شده چیه؟
- مرد یک: قابل تحمل نیست...
- مرد دو: اینو تماشاچی هات باید بگن نه تو.
- مرد یک: تاریخ مصرفش تموم شده اینو که همه میگن.
- مرد دو: صدات رو بیار پائین مرد گنده... من به جهنم از این جماعتی که دورت جمع شده شرم کن... اصلا همین حالا می ریم پیش بچه ها - اصلا چرا راه دور- همین مردم – همینهائی که دوره مون کردن. حتما یکی دوتا کارگردان بین شون پیدا میشه که بازیگر بخوان. تو هم میری کمکشون میکنی.
- مرد یک: کدوم مردم؟ این هائی که نگاهشون به من از روی ترحمه؟ (دستش راروی شانه اومیگذارد)
دستت رو بردار. اونام دستاشون رو میذارن رو شونه هام و هر جوری که دلشون میخواد نگاهم میکنن.
بیا...بیا تو هم مثل اینا چشمات رو بنداز تو چشمام و دوقلو دو قلو برام اشک بریز ... بیا .....
- مرد دو: آفرین... آفرین... ( برای مرد دو کف میزند ) شماهم براش دست بزنین... دوقلو دو قلو براش دست بزنین. منو اسیر خودت نکردی که کردی- سرم داد نکشیدی که کشیدی- جلو خلایق سکه پولم نکردی که کردی.(رو به مردم) ایها الناس... شما یه چیزی بهش بگین. والا به خدا به دین به پیغمبر دیگه به اینجام رسیده. مرد مومن تو اسیر این ویلچری من که نیستم. ( مرد دو به میان مردم مرود)
- مرد یک: کجا رفیق؟ با معرفت؟ همسفر؟ ( رو به مردم) این به من قول داده تا آخر عمر با من باشه.. این به من قول داده وقتی آخرین نمازم رو می خونن کنارم باشه. این به من قول داده منو با دستهایش - با دستهای خودش تو اون گود مستعطیل کله پا کنه...
- مرد دو: ( مرد دو وارد میدان میشود) آره راست میگه- قرارمون همین بود. اما اگه اینجوری پیش بره منو زودتر از خودش کله پا میکنه.
- مرد یک: خراب کردم نه؟
- مرد دو: بی خیال... ( رو به مردم ) برای سلامتی خودتون- خانواده محترمتون و این دوست نازک نارنجی ما یه صلوات بلند بفرست... الهم صل علی محمد و آل محمد...
- مرد دو: آقایون – خانوما . هفته دیگه قراره یه اتفاق مهم تو زندگی این آقا بیفته. هرکی بتونه حدس بزنه اون اتفاق مهم چیه – یه هزاری همین الان میزارم کف دستش.. نبود- دو تا هزاری... نبود- ده تا.. زیاد به مغزتون فشار نیارید آقا- کچل میشید. خودم میگم.
این آقا که صداشو انداخته تو سرش و داره سر من و شما هوار میکشه- یه زمانی بازیگر محبوب شهر شما بوده. این مرد بزرگ که معرف حضور تک تک شماست – انگار بازیگر به دنیا اومده... می دونید وقتی زبون باز کرد اولین کلمه ای که گفت چی بود؟ بابا نگفت – مامان نگفت- دائی و خاله و عمه نگفت- میدونید چی گفت.... "بودن یا نبودن- مسئله این است" جل الخالق!!!
حالا این هنرمند بزرگ هفته دیگه میخواد با بهترین- نجیب ترین و خوشگل ترین دختر دنیا ازدواج کنه.
( مانند سیاه بازی کمی دور میگیرد) ابراب خودم سامبولی بلیکم – ابراب خودم سرتو بالا کن –
ابراب خودم بزبز قندی – ابراب خودم چرا نمی خندی؟ بابا هفته دیگه عروسیته بخند...
- مرد یک: (سیلی میزند) خفه شو (بغض میکند) اون خیلی وقته مرده- خیلی وقته برام نامه نمیده- اون دیگه کنار رود خونه نمیره – با ماهیها درد دل نمیکنه...
- مرد دو: آخه الاغ... زشته یه زن گنده برات نامه بده. زشته بیاد کنار رودخونه با ماهیها درد دل کنه... آقایون- خانوما- از اینجا تا اینجا رودخونه – این آقا اون ور رودخونه- منم یه زن گنده اینور رودخونه میخوام واسه این آقا نامه بدم. (با صدای زن) ماهی کوچولو میخوام براش نامه بدم – میخوام براش بگم چقدر دوستش دارم... ( سکوت) از من خجالت نمیکشی از این جماعت خجالت بکش.
(رو به مردم) یه روز دلش ازش یه چیزی خواست- رو حرف دلش حرف نزد- مثل همیشه - رفت...
رفت و هفت سال تموم پشت سرش رو هم نگاه نکرد. حالا برگشته... برگشته که بره پیش عشقش.
ولی عشقش رفته... واسه همیشه. خوب چی کار میشه کرد – زندگی همینه. مگه تو چیت از فرهاد کمتره؟
(سکوت) مومن خدا یه حرفی بزن یه چیزی بگو- بابا خفه ام کردی...
( مرد یک میخواهد خارج شود – مرد دو دسته ویلچر را گرفته اورا به زمین پرت میکند )
- مرد یک: چی کار میکنی دیوونه؟
- مرد دو: کجا با این عجله ؟
- مرد یک: میخوام برم مسجد..
- مرد دو: که چی بشه؟
- مرد یک: که به دست و پاش بیفتم و حرف دلم رو بهش بگم.
- مرد دو: میخوای بهش چی بگی؟ ها؟ میخوای بگی ای خداااااا... من به خاطر تو رفتم جبهه... میخوای بگی پاهامو به خاطر تو دادم... بر نمیگرده بهت بگه به خاطر خودت رفتی - به خاطر ناموست رفتی - به خاطر دینت رفتی .. میخوای بگی آدمات خیلی بدن- میخوای بگی آدمات خیلی زود منو فراموش کردن؟
- مرد یک: (بغضش می ترکد) آره حقمه بگم- باید بگم.
- مرد دو: هم خودت رو بی ارزش میکنی هم اونائی که باهات بودن. (سکوت سنگین)
- مرد دو: تو از آدمها- ازدنیا واسه خودت یه غول ساختی. دلم میخواد بدونم کی این قفس رو میشکنی ؟ کی یه نفس راحت میکشی؟ به مولا علی قسم اگه همین جا جلوی چشم این همه آدم جون بدی- تو دل هیچ کدومشون یه مثقال آبم تکون نمی خوره.
- مرد یک: اگه تو اسیر این لا مصب بودی چیکار میکردی؟ این که دل تو سینه ش نداره- این که جوونی منو اسیر خودش کرده...
- مرد دو: تو چرا جوونی من رو اسیر خودت کردی؟ تو که دل داری – تو که از آهن نیستی؟
- مرد یک: تو به من قول دادی تا آخر عمرت پای من واستی.
- مرد دو:( نمایشنامه آرش را از زمین برمیدارد) توهم به من یه قولی دادی.
- مرد یک: چه قولی؟
- مرد دو: که این نمایش رو به جشنواره برسونیم.
- مرد یک: هنوزم سر قولم هستم – همه این مردم شاهد.
- مرد دو: پس بسم الله..
- مرد یک: اون آهن پاره رو بده تا شروع کنیم.
- مرد دو: نه دیگه – این دفعه بدون آهن پاره.
- مرد یک: شوخیت گرفته؟
- مرد دو: مگه من با تو شوخی دارم مرد گنده؟ پاشو.
- مرد یک: جون مادرت دست بردار.
- مرد دو: ( فریاد) بلند شو مردم منتظرن.
- مرد یک: نمیتونم.
- مرد دو:" ای علمدارحسین لیک ببین لشگرمن آمده ازچین وختاوختن و مصر- حلبشام- رومیه و بسطام. آنان که به دریا چو نهنگ اند- به صحرا چو پلنگ اند.
همه دامن همت به کمر بر زده- نیزه و خنجر زده تا که ببرند سر زاده زهرا پسر شیر خدارا.

(خنجر را زیر گلوی مرد یک میگذارد و او را بلند میکند)

- مرد دو: تاکه ببرند سر زاده زهرا پسر شیر خدا را..." بلند شو نذار.

( مرد یک- بدون آنکه بداند سرپاست ادامه میدهد )

- مرد یک: آرش پای بر زمین سر بر آسمان تیر بر کمان نهاد- آرش کمان راست تر گرفت با چهل اندام-
- مرد دو: کمان آرش خم شد
- مرد یک: کمان آرش خمیده تر شد.
- مرد دو: وباز خمیده تر
- مرد یک: زمین را لرزش سخت و هفت آسمان زیر و زبر شد. ابرها شکافت- رودها از راه خود بازگشت و مهر که بر گردونه خورشید می گذشت از گاه خود بسی بالاتر رفت.
- مرد دو: و آرش تیر را رها کرد.
- مرد یک: چه بر بلند ترین بلندیها آرش دیگر نبود و تیری که او رها کرد به دورترین دوریها میرفت.....


پایان
پدرام رحمانی / بهار هشتاد و پنج

 

توجه:
بهره برداري از آثار این مجموعه منوط به کسب مجوز از سوی نویسنده اثر یا واحد نمایش و هنرهای تصویری حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>