جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  13:35 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
تعداد بازدید  :  1406
Print
   
حسین علیجانی
سه شنبه چهلم | حسین علیجانی

حنانه بر روی سکویی نسبتا بلند با لباسهای سیاه جنوبی به ضریح خیره شده است. یک دمام پاره پایین سکو است از دور دست صدای مبهم نوحه سرایی در رثای حضرت حسین (ع) که سلام خدا بر او باد


سه شنبه چهلم
(‌حائز رتبه اول نمایشنامه نویسی در نخستین جشنواره منطقه ای نسلی از آفتاب)

نویسنده: حسین علیجانی

توجه:
بهره برداري از آثار این مجموعه منوط به کسب مجوز از سوی نویسنده اثر یا واحد نمایش و هنرهای تصویری حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

 

اپیزود اول
آغاز: صحنه خالی ... جایی شبیه به یک بقعه...
(با یک ضریح معلق در آسمان و زمین که مهار شده و نوری موضعی روی آن سوسو می زند.
حنانه بر روی سکویی نسبتا بلند با لباسهای سیاه جنوبی به ضریح خیره شده است. یک دمام پاره پایین سکو است از دور دست صدای مبهم نوحه سرایی در رثای حضرت حسین (ع) که سلام خدا بر او باد شنیده می شود. حنانه از سکو پایین می آید و بر دمام پاره ضربه می زند، آن قدر می زند که رو به روی ضریح به خاک می افتد.
حنانه زنی جوان، با ته لهجه ی جنوبی، کشیده و استخوانی، زمانی از دو دست فلج بود.)
حنانه: من گناهی نکردم که حالا تاوان نگاه¬های این مردم رو بدم. خب من نذر داشتم آقا... نذر کرده بودم، خودت که شاهد بودی...
(زن چون مردان دمام می زند و ناگهان دوباره به ضریح پناه می برد)
آخه چرا میزنید؟ من که گناهی نکردم! چرا فقط مردها دمام بزنند؟ ها؟ قانونه؟ کدوم قانون؟ قانون مردها؟ قانون عشیره؟ یا قانون خدا؟ چی؟ چون ما زنیم؟ آقا شاهده که من نذر کردم و حالا هم باید نذرمو ادا کنم. اگه دمام نزنم چه طوری جواب آقا رو بدم؟ من شرط کرده بودم، از همین جا، با آقا سید اسماعیل و این دریا شرط کرده بودم که اگه اون آقا جوابم بده برای حسین بن علی ده روز دمام بزنم... الان چه وقته؟ شب بیست و نهم ذیحجه... از فردا شب باید شروع کنم... اگه ننه عبدو نگذاره... اگه بابا رحمان مانع بشه؟ نه... من باید دمام بزنم! والسلام.
(دمام را می گیراند و دوباره بر پوست پاره ی آن ضربه می زند)
آقا سید اسماعیل شنیدم یک‌ جایی ‌هست ‌که‌ اگه‌ چهل‌سه‌شنبه به دیدارش بری سه‌شنبه‌ی چهلم منجی موعود میاد به دیدنت و هر نذری که داشته باشی ادا می¬کنه! تو رو به این دریا که مرگ و زندگی اجدادم و خودم بسته به موجهاش بوده و هست، قسمتون می¬دم یاریم کنید... تا چهل سه¬شنبه¬ی خدا بزنم به دل کویر تا برسم به اون مسجد موعود، که اگه اومد و این دستها را شفا داد، ده روز اول محرم برای جدش حسین بن علی... برای جدش شربت، نه... برای جدش آش، نه... برای جدش دمام بزنم!
(دست خود را گاز می¬گیرد و اطرافش را فوت می¬کند و ذکر می¬گوید)
دمام که برای زن ممنوعه، گناهه، زشته، اصلا معصیت داره...
براش ده ¬روز با همین دستها ماهی می¬گیرم و خیرات می¬کنم. ها؟ خوبه آقا... اما دلم طاقت نیاورد. نقل دمان بدجوری به دلم نشسته بود! دختر بابا رحمان ماهی¬گیر می¬خواد دمام بزنه... از بچگی دلم می¬خواست که دمام بزنم، فکرش رو بکن چه ولوله¬ای می¬شه، حنانه که مادر¬زاد از دو دست فلج بوده و حتی صورتش هم نمی¬تونسته بشوره... بیاد و وسط جماعت زنجیر‌زن دمام بزنه... اون هم چه دمامی... اما اگه نگذارند... اگه نگذارند... اگه نگذارند... پاییز بود.
آخرین سه¬شنبه¬ی ماه، رفتم جلوی ترمینال و دیدم یه اتوبوسی جلوش نوشته" کاروان زیارت" شب اول که رسیدم حس¬کردم که چقدر آدمها آشنا هستند.
انگار هر روز دیده بودمش، یک جوری نگاهت می¬کردند که انگار همونی که قراره بیاد یکی از همیناست.
سه¬شنبه¬ی سوم ماشین خراب شد، اینقدر گریه و زاری¬کردم که رانندۀ اتوبوس دلش به حالم سوخت برای من، یک ماشین دیگه گرفت که برم.
سه¬شنبه¬ی پنجم... سه¬شنبه¬ی هفتم... سه شنبه سیزدهم...
سه¬شنبه¬ی¬ نوزدهم ¬هوا از بس¬ سرد ¬بود که برف می ¬بارید، من ¬که نمی¬دونستم چیه؟
از یکی پرسیدم اون چیه که بالای منارۀ مسجد مونده؟ خندید و گفت: خب برفه دیگه!! برف! برف...
سه¬شنبه¬ی بیست¬و¬یکم عید بود، براش خرمای اعلا بردم... کو تا سه¬شنبه¬ی چهلم!! سه¬شنبه¬ی چهلم رسید.
می¬ترسیدم راه بیفتم، انگار تمام اهالی محل منتظر بودند...
یکی پیدا شده که چهل سه¬شنبه طی طریق کرده و حالا باید اون به وعده¬ای که داده عمل کنه! اگه فقط یک دروغ باشه...
نه... یک دروغ¬ کهنه؟... گول خوردم؟ ترسیده بودم، یعنی وقتی برسم اونجا¬ چی می¬شه؟ اگه... نه! شک جایز نیست. اما اگه برم و برگردم و هیچ اتفاقی نیفته این مردم مگه منو ول می¬کنن؟ امان از این مردم...
راستی¬راستی ¬من باور¬کنم که¬ دستام... وقتی¬میاد با¬خودش یک طبیب ¬میاره و می¬گه که جراحیش کن، همه¬ی دکترهای تهرون گفتند که هیچ¬کاری نمی¬شه کرد، شاید دکترش از اوناست که شش ماه اینجاست و شش ماه اونور آب! اما اون که با کافر جماعت...
خدایا ای کاش هیچ ¬وقت این سه¬شنبه نمی¬رسید.
فقط چشمای غم¬گرفته حضرت عباس توی سقا خونه¬ی آقا سید اسماعیل بود که می¬گفت: برو.
دلخوشیم به اون نگاه¬ بود و خونی که انگار همین الان پیشونی مبارکشو باز کرده بود.
دختری که مادرش سر زا رفته و خودش هم ناقص به دنیا اومده و یک عمر نقل همه¬ی قهوه¬خونه¬ها و روضه¬های زنونه بوده بایدم دلخوشیش همین باشه. چه کنم؟ این هم تقدیر ما بوده ... یعنی چی؟ تقدیر این بوده که من مادرم رو بکشم تا به دنیا بیام ... از مسیرخونه تا ترمینال تموم زندگیم جلوی چشمم رژه می¬رفت و ولم نمی¬کرد.
رسیدم.
مثل همیشه بود.
گرمای شهریور کنار خلیج، یعنی زندگی.
اما انگار برای من هوا خنک شده بود، اون قدر که حس می¬کردم یه نسیمی صورتمو نوازش می¬داد.
کی خوابم برد؟
یادم نیست، کنار یک ستون همون طور که تکیه داده بودم خوابم برد...
نه¬خسته¬بودم، نه خواب¬آلود، اما خوابم برد.
وقتی بیدار شدم دیدم کنار ضریح آقا سید اسماعیل محل خودمونم، صدای موجهای خلیج هم می¬اومد.
یک آقایی هم داشت زیارت می¬کرد، ترس برم داشت، من چرا بر¬گشتم؟
پس دستام... مردم... بابا رحمان... وای خدایا... پس همه¬ی این راه؟ این همه ذکر؟ این همه...
(ناگهان به سمتی خیره می¬شود. گویی با کسی حرف می¬زند)
بله؟ خرما... میل ندارم آقا... خدا رفتگانتونو بیامرزه...
پرسید ، این همه راه برای چی اومدی؟
گفتم: کدوم راه؟
گفت: چهل¬ سه ¬شنبه پیش ¬ما ¬اومدی و ما هم چهل سه¬شنبه تا اینجا با شما اومدیم.
پرسیدم: شما کی هستید آقا؟ گفت از این خرما بخورید و بقیه شو به فقرای کنار اسکله بدید...
خرما رو گذاشت و رفت...
تا اومدم بیام بیرون و ردشو بگیرم دیدم نیست، انگار توی خلیج، لای موجها رفته بود، برگشتم و در را بستم... در... با دستام در بسته شد... دستای من...
جیغ زدم، اون قدری بلند که وقتی چشمامو باز کردم تموم مردم دورم جمع شده بودند، کنار همون ستون و رو به روی همون مسجد مقدس بودم... مردم گریه می¬کردند.
(چرخی می¬زند و جلوی صحنه می¬نشیند)
وقتی رسیدم خونه نزدیک سحر بود.
تا غروب کل مردم محل و روستاهای اطراف و حتی مردم ابوموسی هم سرازیر شدند طرف خونه، فکرکنم به اندازه¬ی تموم عمرم با این دستام کار کردم، سماور هر یک ربع پر و خالی می¬شد.
مردم زار زار گریه می¬کردند و پارچه¬های رنگ وارنگ به دستام می¬مالیدند.
(صدای کل می¬آید و حنانه چرخی می¬زند)
نذر داشتم که اگه شفای دستامو بگیرم ده روز برم ماهی گیری و صدقه بدم به فقرای اسکله و ده روز اول محرم هم دمام بزنم، با همین دستام... با همین دستام... با همین ... اول مجلس ساکت بود.
کسی لام تا کام حرف نمی¬زد، بابا رحمان هم خنده هاش مثل باد توی دهنش غرق می¬شد و قیافه¬اش رفت تو هم، تا ناخدا شعیب به زبون اومد، گفت زنی و نمی¬تونی دمام دست بگیری!
این نذرت ادا شدنی نیست اما برای ماهی ها قول می دیم که...
حرفشو بریدمو گفتم شما قرار نیست که قول بدید، من قول دادم! هم سی خاطر ماهیا... هم دمام، تمام.
ولوله¬ای شد که نپرس، یک عده پارچه¬هایی که مالیده بودند به دستام تا تبرک ببرند به خونه¬هاشون پرت¬کردند وسط اتاق و توبه¬کنان رفتند، وقتی اصرار منو دیدند به بابا رحمان بیچاره حکم کردند که اگه دخترت دمام دست بگیره مرتکب فعل حرام شده و طبق قانون عشیره، توهین به مقدسات جرمش سنگینه؛ پس دستاشو قلم می¬کنیم.
امان ¬از¬ دست ¬این ¬مردم... تا چند ¬دقیقه ¬پیش ¬گرون ¬ترین¬ پارچه¬ها¬شونو با سطل ¬سطل اشک و ناله حواله¬ی من می¬کردند و دستای منو معجزه¬ی الهی می¬دونستند، اما حالا می¬خواستند طبق قانونشون همین دستا¬رو قلم کنند.
(در خیال خود دمام می زند)
شایعه کرده بودند که چه طور حنانه چهل سه شنبه تک و تنها از جنوب رفته نزدیک پایتخت...
نکنه... وای... بابا رحمان دیگه با خورشید نمی¬رفت و با صدای زوزه¬ی سگها برنمی¬گشت... خونه¬نشین شده بود... دیگه حرف نمی¬زد... زخم زبون می¬زد!
شب دوم محرم توی تکیه¬ی حضرت مسلم از زیر چادرم دمام قدیمی و رنگ و رو رفته¬ی بابا رحمان رو کشیدم بیرون...
بلند بگو یا حسین... عطشان حسین...
زدند! چادرمو پاره کردند... دمامو سوزوندند... یکی زد توی گوشم... چشماش چقدر آشنا بود... احساس می¬کردم گوشم داغ شده... تا دست¬کردم زیر مقنعه، لخته¬ی خون زد بیرون... خون¬تموم صورتمو سرخ کرده بود... بابا رحمان هم مثل یه سگ پرتم کرد توی زیر زمین و زندونیم کرد.
ده روز تمام با یه دیگ تو زیر زمین دمام زدم و نوحه خوندم و سینه زدم... روضه خوندم و به صورت زدم... هرچی نون خشک بود سق زدم... هر چی خرما بود خوردم.
روز یازدهم بابا رحمان در رو باز کرد و دمام پاره پاره شده¬شو پرت کرد طرف من.
مایه ننگ... نحس زندگیم... تو آبروی منو اجدادمو بردی... این دمام حرمت داشت، می دونی چقدر زار زدم تا همینم بهم دادند؟ بابا رحمان مگه من حرمت نداشتم... چرا از من دفاع نکردی؟ بین اون همه غربیه زدند توی¬ گوشم... چادرمو از سرم کشیدند... شرمت نیومد... برای یه پوست و چوب زار زدی اما برای من که دخترت بودم...
یه روز بابا رحمان سراسیمه وارد خونه شد... داشتم خونه رو جارو می¬کردم... گفت به غیر از تو، توی اون زیرزمین کسی هم بوده...
لا اله الا الله ... خودت در زیر زمینو قفل کردی...
گفت:آخه ننه سکینه می گه خدا اون پدرتو بیامرزه که ده روز توی خونه¬ت عزاداری گذاشتی و دمام زدی...
می¬گه صدای دمام این ده روز اونو یاد پدر خدابیامرزش انداخته...
حالا دیگه بابا رحمان ازم ترسید چون فکر می کرد که با جن و پری سر و سری دارم.
این همون بابا رحمانیه که وقتی اول بار دستای حنانه¬شو دید که به طرفش چای تعارف می کنه نزدیک بود زبونش بند بیاد...
آقا سید اسماعیل، اینهمه گفتم که برسم به آخر قصه... می دونی که بابا رحمان قدغن کرده جایی برم، اومدم که این بار اینجا به خواب برم، اونجا بیدار بشم.
برم و بهش بگم حنانه عرضه نکرد برای خاندان مظلومت دمام بزنه... دیگه نمی‌خوام دمام بزنم... دیگه نمی¬خوام خودم با دستام صورتمو آب بزنم... دیگه نمی¬خوام برای فقرای اسکله دل بسوزونم و بگم اگه دست داشتم براتون ماهی می¬گرفتم... دیگه نمی¬خوام!
نمی¬خوام که با دست نشونم بدن و یک¬بار به عصمتم شک¬کنن و یک¬بار به عقلم، دستامو بگیر آقا!
می¬خوام همون حنانه¬ی علیلی باشم که هر کس منو می بینه دلش برام کباب بشه و من هم فکر کنم که همه¬ی آدمها به اندازه¬ی خلیج مهربونن... این دستا رو بگیر آقا.

 

 

اپیزود دوم
(صحنه¬ی خالی... جایی شبیه به یک کلیسا... با یک صلیب معلق در آسمان و زمین که مهار شده و نور موضعی روی آن سوسو می¬زند. برنادت بر روی سکویی نسبتا بلند با لباسهای سپید به صلیب خیره شده است.
یک صندلی پایین سکو است. از دور دست صدای مبهم آیات انجیل و دعایی از مسلمانان شنیده می¬شود. برنادت از سکو پایین می¬آید و هراسناک بر روی صندلی می¬افتد و به صلیب پناه می¬برد.
برنادت زنی جوان، با ته لهجه¬ی ارمنی، کشیده و استخوانی، زمانی نازا بود.)
برنادت : گناهی نکردم که حالا تاوان نگاههای این مردم را بدهم. خب من نذر داشتم آقا... نذر کرده بودم، خودت که شاهد بودی... رو به روی همین صلیب از عیسی پسر مریم مقدس خواستم که اگر خداوند به ما – من و رابرت – فرزندی عطا کند او را وقف کلیسای مقدس کنم.
اما ماهها و سالها گذشت تا رابرت مرا تهدید به جدایی کرد.
او عاشق فرزند بود و من عاشق او. طلاق یعنی مرگ زودرس و من نباید تسلیم می¬شدم.
آه ای مردم سبز پوش مشرقی اگر بتوانم چهل بار، پشت سر هم به دیدنت بیایم فرزندم را وقف درگاه مقدس تو می¬کنم.
از بلندگوهای مسجد مسلمانان شنیدم، مردی با هیجان حرف می زد و وعده¬ی او را با گریه و زاری می¬داد که اگر چهل سه‌شنبه به درگاه او بروید، او به دیدار شما خواهد آمد.
می¬دانستم که مسلمانان هم منتظر یک منجی هستند و بارها نامش را شنیده بودم، مسلمانان می¬گفتند که او خواهد آمد و عیسی هم در پشت او به نماز خواهد ایستاد.
آه ای خدای مهربان! آیا من هم می توانم به دیدار این مرد سبزپوش بروم و درخواستم را به او بگویم؟
سه¬شنبه‌ی اول موضوع خنده¬های تهوع آور رابرت شدم، بعد از کلی مسخره¬کردن گفت که تو از مسیحیت خارج شده¬ای... اما من تصمیم را گرفته بودم؛ تنها دلخوشیم به چشمهای معصومانه¬ی مسیح بود که می¬گفت برو.
سه¬شنبه¬ی¬سوم...¬انجیل¬را¬می¬خواندم،¬با¬دقت¬و¬عمیق... سه¬شنبه¬ی¬پنجم... سه¬شنبه¬ی هفتم ماشین خراب شد، اینقدر گریه و زاری کردم که راننده¬ی اتوبوس دلش به حالم سوخت برای من یک ماشین دیگر گرفت که بروم.
سه¬شنبه¬ی نوزدهم هوا سرد بود، برف می بارید، یکی پرسید: اون چیه که بالای مناره¬ی مسجد مونده؟
خندیدم¬و¬گفتم: خب برفه دیگه!! برف!
سه¬شنبه¬ی بیستم ویکم عید بود، براش صلیب بردم... اما کو تا سه¬شنبه¬ی چهلم!!
گرمای شهر مقدس و آب فوق¬العاده شورش فقط به خاطر سه¬شنبه¬ی چهلم برام دلپذیر بود.
حس می¬کردم اون سبز¬پوش هم از همین آب می¬خوره و توی همین هوا نفس می¬کشه... تا سه¬شنبه¬ی چهلم!
رابرت دیگه مسخره¬م نمی¬کرد! چشماش توی چشمام سوسو می¬زد و از یک ترس فریاد می¬کشید...
تا کنار ماشین اومد و نگران دستشو به علامت خداحافظی بلند کرد و توی هوا ول کرد...
می¬ترسیدم، می¬خواستم برگردم، اما نمی¬شد، مدام یاد اون حرفهایی که از بلندگو شنیدم می¬افتادم... یاد چشمهای نیمه¬باز و خسته و خون¬آلود عیسی مسیح هی می¬رفت و می¬اومد... شک کرده بودم... نکنه من توی خیالم شنیدم که جایی هست و ... نه ... نه! وقتی رسیدم حس می¬کردم انتظارم مثل یک لیوان پر از آب سر رفته... اما همه چیز عادی بود... هوا گرم... آب بدمزه... ملت هم فوج فوج اضافه می¬شد...
پس مگه قرار نبود این سه¬شنبه اتفاقی بیفته؟
یک گوشه¬ای نشستم و به رفت و آمد مردم خیره شدم، چشمانم سنگین شده بود، آخر شب قبلش از هیجان سه¬شنبه¬ی چهلم خواب به چشمم نیامده بود...
خیلی سعی کردم که نخوابم، اما انگار نمی¬شد... حس کردم یک نسیمی صورتم را نوازش می¬دهد. کی خوابم برد، یادم نیست، کنار یک ستون همون طور که تکیه داده بودم خوابم برد...
در عالم خواب وارد کلیسای بزرگی شدم، سراسیمه بودم، آیا مسیح مرا مواخذه خواهد کرد؟
مرد سبز پوشی در محراب به نماز ایستاد... او کی آمد؟ و مسیح داخل شد.
عده¬ی قلیلی هم به دنبالش بودند. آنها پشت سر مرد به نماز ایستادند و من هنوز در کنار یک ستون ایستاده بودم، نه توان حرکت داشتم نه نای ایستادن... تشنه بودم... آن قدر که اگر تمام آبهای عالم را می¬خوردم سیراب نمی¬شدم...
مسیح پس از نماز رو به من کرد و گفت جلو بیا... تمام سنگهای جهان به پایم بسته شده بود، من در مقابل مسیح بودم... او گفت: خداوند به حرمت این مرد سبز پوش به تو فرزندی عطا خواهد کرد... امید که فرزند صالحی باشد... به تو فرزندی عطا خواهد کرد... به تو فرزندی... آه ای خدا... جیغ¬زدم، آن قدر بلند که وقنی چشمهایم را باز کردم تمام مردم دورم جمع شده بودند، کنار همان ستون رو¬به¬روی همون مسجد مقدس بودم... مردم بهت¬زده مرا نگاه می کردند...
زنی پرسید شفا یافته¬ای؟ و من به چشمانش خیره شدم، رنگ چشمهای آن زن چقدر آشنا بود، انگار بارها آن چشمها را دیده بودم... گفتم شاید، اما در دل نام فرزندمان را هم انتخاب کردم.
سردم¬بود... آن¬قدر که هوای ¬گرم ¬شهر مقدس را فراموش کرده بودم... مدام عرق سرد بر پیشانی ام می¬نشست... مدام یک جمله در سرم آمد و شد می کرد... امید که فرزند صالحی باشد... و اگر نشد؟
برای مسیح چه¬پاسخی خواهم داشت! و آن مرد سبز پوش!! اگر فرزندم از دشمنان مسیح شود ¬چه؟ و مدام این جملات در سرم مثل قارچ می¬رویید و عذابم می داد. نه، هرگز چنین فرزندی نمی¬خواهم! از مسلمانان شنیده بودم که در خواب می آید، اما این¬بار بی¬آنکه دیگران بشناسندش در بیداری آمد، آب خواست و من به او دادم... ترسیده بودم، هیچ صدایی نمی¬آمد، تمام جهان را سکوت گرفته بود، آدمها می رفتند و می¬آمدند، می¬خندیدند اما صدایی نداشتند، می¬گریستند اما هیج صدایی به گوشم نمی¬خورد. انگار تمام جهان خفه¬شده بود... حتی صدای نفسهایم را هم نمی¬شنیدم...
گفت: خداوند به واسطه¬ی ذکرهایی که برای ما و برادرم مسیح خواندی فرزندی به شما عطا خواهد کرد...
گفتم: اگر او از دشمنان شما و مسیح شود و تن به وقف خود در کلیسا ندهد...
گفت: امید که از بندگان صالح خداوند باشد... امید که از بندگان صالح خداوند باشد...
گفتم:نه، هرگز! من هرگز به فرزندی که معلوم نخواهد شد چه مسلک و دینی به خود می¬گیرد نمی¬توانم امید ببندم.
¬برخاست¬و¬گفت: امید از بهترین اعمال است، صورتش مثل همه¬ی مردم بود...
انگار بارها او را در صفوف دعای یکشنبه دیده ¬بودم... تنها یک¬خال که فقط برای همان صورت بود و بس. خواست برود که برگشت و گفت: چهل روز دیگر از میان همین مردم¬ زنی به اینجا می¬آید که می¬خواهد چون تو شفایش را پس بدهد، به او بگو که ما دمام زدنش را در آن پستوی نمور و تاریک قبول¬کردیم ... و رفت.
نگاهش همه¬چیز را ساکت کرده بود، چون ¬وقتی که در میان مردم گم شد دوباره جهان پر از صدا شده بود. مدتی¬گیج بودم، من از او می¬خواستم و حالا او از من می¬خواست، می¬خواست که سوزنی را در این دریای مردم بیابم.
روز موعود رسید، روزی¬که من باید برای یافتن آن زن می¬رفتم. رابرت که تا آن روز تمام گفته¬هایم را اوهام می¬دانست با یک برگه وارد شد و به پایم افتاد، تمام آزمایشات ¬حاکی از این بود که ما تا چند¬ماه دیگر صاحب یک فرزند می¬شویم، اما من فقط به فکر آن درخواست و شاید آن دستور بودم.
رابرت مانع رفتن بود، حس¬پدری¬اش گل¬کرده بود و می¬گفت که باید استراحت کنی! در نهایت ¬او هم¬ با من آمد. در مقابل یک دریا ¬از ¬زنانی ¬بودم¬ و هیچ نشانه¬ای هم نداشتم. رابرت را کنار همان ستون بردم تا آن مکان مقدس را ببیند... زنی به آن تکیه زده بود، خواهش¬کردم تا جایش را به من بدهد... اما... اصرار مرا که دید جویا شد، و من تمام واقعه را گفتم...
گفت: حالا برای تجدید خاطرات آمدی... گفتم نه برای یافتن زنی آمده¬ام که می¬خواهد شفای خود را پس بدهد...
و او هم تمام واقعه را گفت... گفتم تو هم برای تجدید خاطرات آمده¬ای...
گفت: نه، برای یافتن زنی مسیحی آمده¬ام که می خواهد فرزندش را وقف این مکان کند...
گفتم: آن زن منم!
او با خود دمامی داشت که برای فرزند نیامده¬مان آورده بود.
گفت: هر سال قمری در ابتدای ماه محرم فرزندت باید دمام بزند... چون او خواسته است...

 

 



نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>