جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  13:36 عصر ۱۳۹۱/۷/۲۰
تعداد بازدید  :  1500
Print
   
اتوبان| علیرضا حنیفی

خدا خونه ، دشمن را خراب كنه. كه توی اسارت یادشون رفته بود ، گاهی قند و شیرینی پخش كنن . فقط طعم تلخ و شور قی كردن خون رو زبونمون باقی مانده . حالا هم اگه جنابعالی دنبال كلمات شیرین میگردی . یه ده سالی صبر كن تا من دوبار به طعم شیرینی عادت كنم


اتوبان
علیرضا حنیفی

آدمهای نمایش:

مسیو : صاحب مسافرخانه با لهجه ارمنی ، فارسی
سیاوش : رزمنده
قـــــادر : فرمانده

// صحنه : داخلی یك اتاق در طبقه دوم یك مسافرخانه با دو تخت ساده و یك میز عسلی در وسط-

زمان شب. نوری از پنجره سمت چپ ازطرف خیابان اتاق را روشن میكند. و نور یك اباژور قدیمی دو تخت را .
اتاق خالی – فقط یك ساك مسافرتی كنار تخت اول به چشم میخورد و تعدادی لباس روی چوب رختی .
یكی از تختها كمی نامرتب و دیگری دست نخورده . دو عدد صندلی یكی در كنار پنجره و یكی نزدیك آوانسن دیده میشود .

صدای مسیو : // از دور // آهای پسر ، گوش كن چی میگم. منم ، برای اتاق نمره داوزده حوله و صابون ببر و برای اتاق چهارده ملافه تازه ! شنیدی ؟ زبون كه نداری ، اما گوش خوبی داری ... آهای صبر كن یه كار دیگه هم مونده . برگشتی زودی اون فلاسك را پر چائی بكن و ببر به اتاقش ... چی ؟ اتاق كی ؟ خوب اینجا كی با فلاسك چای میخوره ؟ // میخند د // آفرین ! داری كم كم اوستا میشی .
// صدای باز شدن یك در و قدمهای یك نفر در بیرون //
صدای مسیو : به ، به ، بلاخره اومدی ؟ آهای پسر چای را زودتر حاضر كن . شاید امشب ما مهمون ایشون باشیم . بخند شما كم میخندی .این برای آدم بده ، خندیدن خون آدم را به جریان میندازه . بفرما اینم كلید شما
// صدای نزدیك شدن قدمها به در اتاق- صدای مسیو بلند تر میشود // ببینم شام خوردی یا چیزی برات بیارم .
سیاوش : //در را نیمه باز كرده // نه آقای مسیو ممنون! یه چیزی بیرون خوردم . // صدای خنده بلند مسیو// چیه چیز خنده داری گفتم ؟
صدای مسیو : البته ببخشید به شما خندیدم .
سیاوش : // دم در // اگه چیزی هست بگو شاید ما هم خندیدیم .
صدای مسیو : خنده خوبه! خون آدم را تند ، تند حركت میده . آهای پسر چای را زودتر بیار شاید با آقا سیاوش خوردیم . بنده خدا زبون نداره ولی گوشهای تیزی داره .
سیاوش : ولی من هنوز منتظرم .
مسیو : // هول // مگه كلید اتاق را ندادم خدمتتون ؟
سیاوش : كلید را نمی گم . منتظرم ببینم به چی من خندیدی ، آقای مسیو !
مسیو : // بازم میخندد / به همین ، همین كه گفتید . ببین مسیو و آقا هر دوتاش یكیه ، وقتی شما منو صدا میزنید انگار دوبار میگید ، مسیو ، مسیو ، این خنده دار نیست ؟
سیاوش : امشب یا سرحالی یا اینكه میخوای وانمود كنی سرحالی! اتفاقی افتاده ؟

مسیو : // بالا آمده و در كنار سیاوش // چرا فكر میكنی كه اتفاقی افتاده ؟
سیاوش : // داخل شده // چرا تعارف میكنی ؟ داخل شو . مگه نگفتی كه امشب میخوای با من یه استكان چای بخوری؟
مسیو : اما حالا زوده .
سیاوش : میترسم اتفاقی بیفته و این چای خوردن اتفاق نیفته .
مسیو: // روی صندلی مینشیند // شما همش دارید از اتفاق حرف میزنید . این بده .
سیاوش:‍ چی بده ؟
مسیو : ممكنه اتفاق بیفته . حالا آقا سیاوش از كجا فهمیدی ؟// هول شده // یعنی از كجا حدس میزنی من چیزی میخوام بگم ؟
// سیاوش بلند میخندد// چیز خنده داری گفتم ؟
سیاوش : نه . ولی خوب شد كه تو توی سازمان یا جائی نیستی وگرنه هرچی كه هست و نیست لو میدی.
مسیو : // بلند شده كه برود // خوب انگار شما با منم كاری نداری . خداحافظ .
سیاوش : // به سرعت در را می بندد // وقتی كسی بخواد چیزی را پنهان كنه ، یا اینكه یه جوری ماست مالیش كنه یا صداش می لرزه و یا زیادی میخنده // با نگاهی عمیق به مسیو // چیه نارنجك توی جیبت مخفی كردی كه دستت را ازجیبت بیرون نمی آری ؟
مسیو : // هراسان و با وحشت // خدای من ! یا عیسای مسیح شما هنوز نارنجك داری ؟
سیاوش : ببینم داخل ساك منو نگاه كردی ؟
مسیو : آقا سیاوش این حرفها را هم داشتیم ؟ منم فضول نیستم . منم خوب زندگی كردم .
سیاوش : پس قضیه چیه ؟
مسیو : شما اول قضیه نارنجك باید روشن بشه بعد . اینجا میدان جنگ نیست .
//سیاوش ساك مسافرتی خود را به زمین میریزد بغیر از یك دست لباس و یك جفت كتانی چیزی در آن نیست – مشغول جمع كردن آنها میشود //
سیاوش : دیدی اینجا نیست .
مسیو : پس كجاست ؟
سیاوش : تو جیب شماست ! نترس ... چرا ترسیدی ؟ // مسیو میخواهد برود // نگفتی چی شده ؟
مسیو : راستش آقا سیاوش ، مسافر زیاد شده ، // با تردید // اگه اجازه بدی منم این تخت خالی راهم كرایه بدم . اشكالی كه نداره ؟
سیاوش : اصلاً ،منم از تنهائی در میام . خوب، منم! مسافر این اتاق كیه ؟
مسیو : فكر میكنی كی باشه ؟ ها ؟ خوب اونم یه آدمه مثل تو . پس با اجازه ؟
سیاوش : كجا مسیو ؟ نكنه اون مسافری كه میگی توی كشوی میزیت قایم كردی؟ یا توی پستوی آشپزخونه ؟
مسیو : // كمی خود را باخته // قایم كردم ؟! منم نمی فهمم . چرا باید قایم كرده باشم ؟
سیاوش : گوش كن مسیو ، من اینجا كرایه چند تخت را میدم ؟ // سكوت // چرا ساكت شدی ؟ جواب بده !
مسیو : خوب ، خوب دو تخت و حتی پول چند شب را هم پیش پیش پرداخت كردید . // ناراحت // ای خدا منم بكش. این چه وضعیه ؟
سیاوش : مسیو فكر كردی من كورم یا احمق ، دقیقاً هنوز شش كلیدی که از اون روزی که من آمدم . به جا كلیدی آویزانه و این یعنی شش اتاق خالی ، رو كن .
مسیو : چی را رو كنم ؟ منم كه چیزی ندارم .
سیاوش : همون نارنجكی كه داری .
مسیو : شما دارید به منم تهمت میزنید . ببینم شما آدم جنگی هستید ؟
سیاوش :توی این چند روزه كسی را كشتم ؟یا اینكه اینجا زد و خوردی انجام دادم ؟خوب این اتاق را كی میخواد كرایه كنه ؟ مگه نمی خواهی من خوشحال باشم و بخندم ؟ خوب بگو ...
مسیو : نخیر شمامعلومه كه از این كارناراحتی ،باشه منم این اتاق كرایه نمی دم خیالت راحت شد رزمنده ؟
سیاوش : مسیو؟
مسیو : ها ، بله ! امرتون ؟
سیاوش : رزمنده كیلوئی چند ؟
مسیو : منم اینجا اعتبار دارم و كسی تا حالا خلافی از من نگرفته . تازه مگر اینجا هرجائی كه، هركسی كه خواست میتونه سرش را بنداز پائین و بیاد داخل ؟ اینجا برای خودش قانون داره مثل بعضی جاها نیست .
سیاوش : راست میگی اینجا که مثل بعضی جا ها نیست که بعضیها همین جوری سرشون را بندازن پائین و بیان دنبال گمشده هاشون
مسیو : منم اینو نمی فهمم .
سیاوش : خیالت تخت !عین این تخت دست نخورده من! كافیه حكمی چیزی توی دستت باشه مسافرخانه مسیو كه سهله، تا اونور خط هم میتونی بری . خوب اون یه نفری كه میخواد این اتاق را كرایه كنه كیه؟ و از كی داخل اتاق من شده ؟ تكون بخور و حرف بزن مسیو میترسم كه دیر بشه !
مسیو :‍ به ات میگم . ولی به عیسا مسیح قسم كه مجبور شدم بگم شما اینجا هستید . منم بی گناهم .
سیاوش : مسیو میترسم دیر بشه!!! بگو كی بوده ؟
مسیو: // دستپاچه // باشه شما هم به منم مهلت نمیدی . // بلند // آهای پسر این چائی چی شد؟
سیاوش : // تند كنار پنجره // خوب مسیو منو فروختی ؟ قیمت ؟
مسیو : // ناراحت // منم آدم فروش نیستم . منم دینمو پرداخت كردم . منم ، منم ...
سیاوش : باشه ، حرف نزن ،انگاری فهمیدم کیه . فقط یه جواب ، كی قراره برگرده ؟
// صدای در زدن – مسیو و سیاوش نگاه در نگاه – سكوت – صدای مجدد در زدن //
سیاوش : مسیو در را باز كن مهمونت رسید .
// مسیو در رابا دلهره باز میكند – پسر فلاسك چای را آورده و روی میز عسلی گذاشته و خارج میشود //
مسیو :// باخنده اجباری // رزمنده انگار ترسیدی . نه ؟ پس شما هم منتظرید .
سیاوش : مسیو حساب كتاب ما را بنویس و جمع كن. كار رزمنده تمام .
مسیو : تو كه نمی خواهی از اینجا بری ؟
سیاوش : نه ، خوشم آمد . اشتباه كردم شما هرچیزی را لو نمی دی //. ساك را برداشته تا خارج شود //
مسیو : //هول // خودش به منم گفت اسمش كمان ابروئیه . در ضمن وارد اتاق شما هم نشده . خیالت عین تخت منم، تخت
سیاوش : كمان ابروئی ؟ این دیگه چه صیغه ایه ؟
مسیو : منم همین پرسیدم . ولی گفت اینو منم یعنی اون مرد و شما میدونید . گمان میكنم اونم مثل شما آدم جنگیه . چون روی صورتش جای یه زخم قدیمی دیده میشد. كافیه ؟!
سیاوش : دیده میشد ؟ مگه الان اینجا نیست ؟
مسیو : رفت كه برگرده . خوب كار منم تمام . منو ببخش آقا سیاوش ...
سیاوش : صبر كن مسیو ، گفتی تو دینی را كه داشتی پرداخت كردی . اون كمان ابروئی كی بود ؟ تو می شناسی .
مسیو :آقا سیاوش ، منم مدیون هستم . شما شلمچه بودید ؟ جای خطرناكیه . پسرم عیسی اونجا بود. به منم گفتن گمشده ، بعد از زنم منم بودم و اون پسر. رفتم شلمچه و گفتم پسر منم عیسا توی این شلمچه گم شده .منم پسر از شما میخوام. منم مثل یه زن گریه میكردم . آخه تنها پسرم بود . همین كمان ابروئی آمد ، مهربان بود . دوروز تمام با
منم بود كه پسرم را پیدا كنم .
سیاوش : ببینم ، پسرت را پیدا كردی ؟
مسیو : اون برام پیدا كرد . اول آشنائی ندادم ، حتی دورغ گفتم كه شما اینجا نیستید . ولی دیدم كه شما را خیلی دوست داره
سیاوش : باشه ولی اگه یه زمانی بازم اونو دیدی بهش بگو: یه آدم جنگی باید خیلی احمق باشه وقتی که كمینش لو رفت .بازم توی كمین بمونه . آقا مسیو ما را حلال كن ...

//مسیو از اتاق خارج میشود – سیاو ش نگران كتانی ها را در آورده و در حال پوشیدن و از پنجره به بیرون نگاه میكند معطل میكند انگار خودش هم منتظر است – صدای پائی روی پله ها در باز میشود قادر داخل میشود و ساكش را روی تخت خالی میگذارد از داخل ساك خود دو شیشه خالی مربا بیرون آورده و از فلاسك چائی می ریز سیاوش فقط نگاه میكند //

سیاوش : // بدون اینكه نگاه كند بلند انگار به مسیو در بیرون میگوید // از كی تا حالا اینجا این قدر بی صاحب شده كه هركسی میتونه سرش را پائین بندازه و بیاد داخل .// نگاهش میكند // نه بابا كلی برای خودت آدم شدی !چون سلام كردن یادت رفته . اگه اجاز میدی یه سلامی بدیم خدمتتون . اشكالی كه نداره ... سلام !
// در باز شده و مسیو وحشت زده وارد میشود //
مسیو : آقا سیاوش منم به این آقای كمان ابروئی گفتم كه اجازه ندارن وارد اتاق شما بشن .
سیاوش : پیغام را هم دادی خدمتشون ؟
مسیو : بله آقا . در ضمن ایشون نه كارت شناسائی دارن و نه حكمی !
سیاوش : و ایشون چی گفتن ؟
مسیو : // دستپاچه // چرا از خودشون نمی پرسید ؟ ببیند آقا سیاوش از زمانی كه از شلمچه برگشتم تصمیم گرفتم كه توی هیچ دعوائی شركت نكنم . منم شلمچه بودم .
سیاوش: باور كنید منم خیلی ترسیدم .
مسیو : از اینكه توی شلمچه بودید ؟
سیاوش : نه !از این كمان ابروئی ، می ترسم به منم دروغ بگه .
قادر : اولاً سلام . دوماً مسیو بگو كه جواب من چی بود .
مسیو : // تند // همین طوری كه وارد اتاق شدید . همین طوری هم جواب بدید . در ضمنم آقا سیاوش نارنجك هم داره .
قادر : باشه ! نارنجك ؟! الدخیل. باشه اعتراف میكنم . مسیو هم شاهده ، نه ؟ گفته بودی كه كسی كه كمینش لو میره باید خیلی بی كله باشه كه بازم توی سنگرش باقی بمونه .و منم گفتم اونی كه من میشناسم ازاین حرفها بی كله تره .و توی كمین میمونه .
سیاوش :مسیو بهش بگو داشتم جمع میكردم كه در برم . مزاحم شد. عین یه تیر بار ناوقت كه موقع برگشتن از كمین میبنی سر راهت كاشتن .
مسیو : اما هردوی شما که زبون دارید .
قادر : منم توی كمین بودم از پله ها كه بالا اومدی دیدمت . زیادی معطل كردی ، منتظر حریف بودی نه ؟ خوب بفرما ، من تیر بار چی .. شما هم كه نارنجك داری ! سنگر تیربار را بتركون .
// روی تخت دراز میكشد //
مسیو : // وحشت زده // یا عیسی مسیح ، منم خواهش میكنم پای آژان و پاسبان رابه اینجا باز نكنید . ای بابا یكی تكلیف منم بدبخت را روشن كنه .
قادر : تكلیف من و این آقا سیاوش را امام حسین مشخص كرده . تو یكی را نمی دونم ... شاید آقا سیاوش
مسیو : آقا سیاوش اگه دوست دارید تا اتفاقی نیفتاده پاسبون خبر كنم . ؟! // سیاوش می خندد // خوشحالم كه میخندید .خنده برای آدم خوبه ! خونش به راه می افته .خوب به منم بگید به چی میخندید تا منم نیز بخندم .
سیاوش : // بین خنده // مسیو ، چند تا پاسبون و آژان میتونی جمع كنی ؟
مسیو : // انگار جون گرفته // آقا سیاوش شما بگو این آدم چقدر قلدره بقیه اش با من! همه كلانتری منو می شناسن ... اما این كار خوبی نیست كمان ابروئی .
قادر : // خونسرد // مسیو ، بلاخره برای پسرت عیسی زن گرفتی ؟ دیگه از كنسرو ماهی بدت نمی آد ؟
مسیو : // كنارش مینشیند // كنسرو ماهی ؟! ببینم شما مگه منم را شناختی ؟ // شرمنده // عیسی مسیح منو ببخشه . میدونید اینجا جای آبرومندیه نباید مسافرها ناراحت بشن .
قادر : اونجائیم كه دنبال پسرت آمده بودی جای آبرومندی بود . ما بی احترامی كردیم ؟ سنگر فرماندهی را در اختیارت نگذاشتیم . حالا یه اتاق را به مانشون دادی میخواهی لشگر كشی كنی ؟ // جمع میشود كه برود // باشه ما تسلیم بیرون منتظر میشم .
سیاوش : مسیو،راحتش بذار عراقی جماعت با یه گردان از پس این پدر صلواتی برنیامد حالا كلانتری ؟!!!
قادر : اونجا جبهه بود و قانون خودش و اینجا شهره و قانون خودش. من اینجا تسلیم قانون هستم .
سیاوش :تسلیم ؟ نه این یکی را دیگه قبول ندارم .
قادر : چی را قبول نداری ؟
سیاوش : اینکه یه آدم باقی مانده یه دفعه این قده عوض بشه . گوش کن اگه تو تسلیمی هستی ٍ زودتر گورت را از اینجا گم کن و برو .قرار این نبود .
قادر : کدام قرار ؟ من چیزی یادم نمی آد .
سیاوش : هیچ کسی از بچه های این گردان حق تسلیم شدن نداره مگه اینکه تسلیمش کنن .دست خوش به چه قیمتی تسلیمت کردن ؟ اگه معامله خوبیه ماه هستیم .
قادر : // تند // پس تو چرا تسلیم شدی ؟ الدخیل اول را كی گفت ؟ // سكوت // چرا ساكتی ؟
سیاوش : دنبال جواب الدخیل كه نیامدی ؟
قادر : این یكیشه! جواب بده تا سئوال بعدی!هیچ كسی از گردان قمر بنی هاشم انتظار تسلیم شدن نداشت .لااقل از تو یکی .
سیاوش : فرمان این بود .
قادر : داری قصه درست میكنی . آرپیجی رو دوشت بود . كافی بود زبونش را نوازش میكردی.
سیاوش : و بعد ؟
قادر : بعدی نبود . همه اونها میپریدن رو هوا .
سیاوش : تو فکر کن ما ترسیدیم . نه مسیو ؟
مسیو : شما هم می ترسید ؟
سیاوش : بلا نصبت ما هم آدممیم . شک که نداری ؟ داری ؟
مسیو : منم زبون شما را نمی فهمم .
قادر : خودت و منو بی خودی سرگرم نکن بگو جوابی ندارم و راحت .
سیاوش : اون وقت تكلیف دوازده زخمی ته گودال را كی مشخص میكرد. من یا توئی كه پشت خاك ریز بودی.نه عمو تكلیف اون بخت برگشته ها را در صورت شلیك من تیر خلاصی عراقیا تعین میكرد مفهوم شد ؟ تسلیم شدم. تا كمین لو نره و گرنه .. بگذریم . در ضمن مسیو برگرد سر كارت و این بار بیدار باش اگه بازم غریبه دیگه ای پاش را گذاشت داخل مسافرخونه كافیه داد بزنی آهای پسر حوله اتاق دوازده را ببر . امشب مجلس خصوصیه
مسیو : // در حال خارج شدن – و خنده // اگه چیزی لازم داشتید منم را خبر كنید . خدا نگهدار .
قادر : خدانگهدار مسیو // سكوت // تو كه نمی خواهی تا قیامت همین جور ساكت بمونی ؟
سیاوش : // ساك خود را بررسی میكند // آقای كمان ابروئی فاو ...شما دنبال من آمدید . انگار شما با من كار دارید نه من با شما ! درسته ؟ بعدش از كی تا حالا آقای قادر جهانی ، شده كمان ابروئی و ما بی خبریم ؟! نكنه داری برا خودت تبلیغ میكنی ؟ قرار نماینده بشی ؟ پست خالی گیر آوردی ؟
قادر : هنوزم بی كله ! هنوزم یه دنده . هنوزم ...
سیاوش: هنوزم سیاوشم و هیچ تغییری نكردم .این موهای سفید هم به اجبار روزگار اینجا جاخوش كردن . سئوال دیگه ای نیست ما زحمت را كم كنیم . // در حال رفتن //
قادر : اوغر بخیر ، سفر بی خطر ... راه بازه ، كسی مزاحمت نمی شه ، رزمنده كهنه كار .
سیاوش: // باتمسخر // خیلی دلت میخواد كه جوابت را بدم ، نه ؟
قادر : به سكوتت عادت دارم .
سیاوش : می ترسم این بار سكوتم ، توهین به مقام مسئولی باشه . // از پنجره نگاه میکند // ماشین بنزی نمی بینم .نکنه ترسیدی خط بندازن روش . حق داری اینجا محله شلوغ و بی کلاسیه .
قادر : اگه منظورت منم ؟ كه من فقط یه خدمتگذارم .
سیاوش : خدمتگذار فقط یكی بود. كه اونم یه مسافر پیر و خسته بود . یعنی خسته اش كردن .اونم به جای همه زحمت جام زهر را قبول کرد . بی منت . و السلام .
قادر : با معرفت اگه اینجا سنگر بود تا حالا یكی دوتا چائی لیوانی شیشه مربائی زده بودیم تو رگ . لااقل یه تعارفی، چیزی ازت كم نمیشه .
سیاوش : فكر كن سنگر عراقی گیر آوردی . مثل اون سنگر دوشكائی كه تنهائی گرفتی. اینم فلاسك ، ولی این فلاسك عراقی نیست . // فلاسك چای را میدهد //
قادر : ولی من اینجا دوشكائی نمی یبینم .
سیاوش : حرفهای ما را رگبار دوشكا انگار كن .
قادر : // گردشی داخل اتاق و كنار پنجره // تخت خوبیه ، اتاق بدی هم نیست . هم به خیابون مسلطی و هم اینكه ساكته . مثل اون وقتها . سنگر باید جائی باشه ، كه بشه رفت و آمد دوست و دشمن را تشخیص داد . همیشه موقعی كه یه موضع تازه ای را میگرفتیم .این حرف اولت بود
سیاوش : حرف تازه تر ، گوشم را از این حرفها پاکسازی کردم .
قادر : ولی هرگوش و كانال پاکسازی شده ٍ بازم اگه خوب تفحصش کنی میبینی یه یادگاری تو دل خودش قایم کرده .
شیاوش : متاسفم دیر به این فكر افتادید. اولاً خیلی از كانالها با خاك یكسان شدن . دوماً ...
قادر : دومیش باید جالبتر باشه .
سیاوش : ده ، دوارزده ساله كه دوره كانل و كانال بازی تموم شده . خیلی دلت تنگ شده خرجش یه پونصدی قرمزه و یکی دو ساعت تحمل تا ریکی سالن سینما . تتق تق تق . اونوقت دلت خنک میشه . یه ایرانی هزارتا عراقی را درو میکنه و هیچ گلوله هم کم نمی آره . تازه توی کانال هم میمونه . نه گرسنه اش میشه و نه اسهال میگیره . دیدی دوره کانال بازی پر از لجن و قیر مذاب تموم شده .
قادر : مطمئنم كه برای تو هنوز باقی مونده . تو چرا در رفتی ؟
سیاوش : // عصبی // من در نرفتم ... من فقط ...
قادر : تو فقط چی ؟ جرئت داشته باش و حرف بزن . من گوش میدم .
سیاوش : اول تو بگو اینجا را چه جوری پیدا كردی ؟
قادر : در واقع شما را ! خیلی ساده . مهمونخانه مسیو وارطان . جائی كه به دور از هر سر وصدائی میشه یه دو روزی بعد از بازگشت از خط ، توی اون استراحت كرد . یادت رفته ؟یكی دو بار هم باهم اینجا بودیم و گفتی هر وقت كه منو گم كردی بیا اینجا . رزمنده خوبی بودی ولی همیشه یه رد پائی از خودت جا میذاشتی .
سیاوش : فقط به این نیت كه دشمن فقط دنبال من بیاد .
قادر : و هیچ وقت فكر نمیكردی شاید یه روزی یه دوست دنبالت بیاد .
سیاوش : قادر سخنرانی را تمام كن من برگشتنی نیستم . // قادر را كشان كشان كنار پنجره میبرد // نگاه كن یه بار مصرفی. از این پنجره نگاه كن .سطل آشغال را می بینی ؟پر شده از لیوانها ی یه بار مصرفی .
قادر : ولی تو لیوان یه بار مصرف نیستی . چرا نمی خواهی بفهمی تو یه دریائی . دریا !
سیاوش : دریائی كه اونقدر ازش كانال كشیدن ، خشك شده . نه دادش من برگشتنی نیستم .
قادر : هیچ كدام برگشتنی نیستیم .
سیاوش : عوضی حالیت شد . من به اونجا برنمیگردم . مفهومه ؟
قادر : آها ، حالافهمیدم
سیاوش : حالا كه فهمیدی برگرد . برگرد آقای كمان ابروئی فاو ... من از همون لحظه اول فهمیدم كه برای من رمز گذاشتی تا تو را بشناسم . باقی مانده های خاك ریز كمان ابروئی فاو از همون روزها اسم خودشون را كذاشتن كمان ابروئی واین // بغض میكند//
قادر : و گفتیم روز قیامت برای گذشتن از پل صراط باید یه رمزی داشته باشیم . همین رمز كافیه ! // مهر بانانه // گوش كن سیاوش ، من تمام این سالها كه تو اسیر بودی منتظر بازگشت تو بودم .
سیاوش : كه چی بشه ؟
قادر : تا اون كانال و میدان گم شده را پیدا كنیم . خیلی ها منتظرن !
سیاوش : انتظار ؟! اونا منتظر بودن ؟! اونا معنی انتظار را می فهمند ؟
قادر : خوب انتظار ، انتظاره ، چه فرقی میكنه ؟
سیاوش : حرف همین جاست ،یكی توی خونه اش منتظره و یكی پشت میله های اسارت .اونجا انتظار تو ، توی یك اتاق دوازده متری همراه سی نفر دیگه اس . جائی كه حتی نمیشه قدم زد. اونجا انتظار زیر ضربات شلاق جون میگیره. اونجا باید چائی را توی پیتی دم بکنی که شب قبلش توش ادرار کردی . ولی اینجا انتظار را میشه توی ماشین و كنار یك پارك تمام كرد . در حالیکه لیوان چای یک بار مصرفیت را با افاده توی سطل آشغال میندازی .
قادر : حرفت را زدی ؟ تمام شد ؟
سیاوش : نه !! آمدم كه حرف بزنم ، اینجا هر وقت كه توی انتظار، تشنه ات میشه آب دم دستته ، هر وقت كه گرسنه بشی سفره نان لب طاقچه اس . نه رزمنده معنی اون انتظار را نه تو می فهمی و نه اونها ئیكه تو را دنبال من فرستادن // سكوت //
قادر: داشتم گوش میدادم . چرا ساكت شدی ؟یه ساله كه برگشتی و توی این یه سال لب از لب باز نكردی وفقط نگاه كردی . همین! دردت چیه ؟ نترس من هنوز آدمم ، می فهمم .
سیاوش : نه نمی فهمی ، ، چون تو هم بچه آدمی و اگه آدم میفهمید توی بهشت می موند. و این قده ما را سرگردان زمین نمیكرد . .
قادر : سیاوش ولی حساب كتابها اینجا كمی فرق میكنه .
سیاوش : فرمانده محترم جناح راست مستقر در خاك ریز كمان ابروئی فاو ، من در زمان اسارت تمام حساب كتابهای خودم را كردم و میدونم كه به كی بدهكارم و. از كی طلبكار ، و اگه این یه ساله لب از لب باز نكردم بخاطر این بود كه بدهی های خودم را داشتم می پرداختم .
قادر : گفتی که حساب بدهی و طلبها را با هم کردی .
سیاوش : منظور ؟
قادر :بدهی را که دادی . طلبها را چی ؟ اونا را هم گرفتی ؟
سیاوش : مونده برای روز داروی .
قادر :پس بدهیها تماماً پرداخت شد ؟
سیاوش : // با تمسخر / خیالت راحت ، احتیاج به وام گرفتن ندارم . كه این جوری سینه سپر كردی .
قادر : حرفهات دارن كم كم تلخ میشن .
شیاوش : خدا خونه ، دشمن را خراب كنه. كه توی اسارت یادشون رفته بود ، گاهی قند و شیرینی پخش كنن . فقط طعم تلخ و شور قی كردن خون رو زبونمون باقی مانده . حالا هم اگه جنابعالی دنبال كلمات شیرین میگردی . یه ده سالی صبر كن تا من دوبار به طعم شیرینی عادت كنم . چشم . چیه داری نگاه میكنی ، نترس یه سالش رفته و نه سالش باقی مانده .
قدر : سیاوش خودتم بهتر هر كسی میدونی چرا دنبالت آمدم .
سیاوش : // با طعنه // بله ، بله ، میدونم ، عاشق چشم و ابروی من كه نشدی . درضمن به خواستگاری كس و كارتم نیامدم كه بخواهی در مورد من تحقیق كنی . بلكه بازم كار آقایون به من افتاده . ولی به اطلاع مباركتون برسونم ، مواد شیمائی كه بنده نوش جان كردم با معرفتر از شما بودن . حالا كه برگشتم و می بینن چقدر تنها شدم ،خوشون را نشون دادن.قراره همسفر بشیم ،به سال نمی كشه .
قادر : // هراسان // به ولای علی خبر نداشتم . باید یه چیزی میگفتی .
سیاوش : گفتم نكنه با گفتن من اشتهای آقایون كور بشه . واونوقت به جرم لاغركردن دیگران محاكمه بشم .
قادر : // سیاوش را روی تخت می نشاند // گوش كن سیاوش من ترتیب بستری شدنت رو در خارج از كشور میدم . اصلاً خودمم باهات میام كه تنها نباشی .
سیاوش : // بلند میخندد و بین خنده سرفه // عجب !عجب !پس آقا قادرهوس دیدن مملكت فرنگ كردن و ما بهانه خوبی هستیم .
قادر : سیاوش ، خودتم بهتر میدونی كه این جوری نیست . اول باید اون كار را تمام بكنیم .
سیاوش : من به كسی بدهكار نیستم كه مامور دنبالم فرستادن . من هرچی بود پرداخت كردم .
قادر : ازكجا آوردی ؟
سیاوش : دزدی كردم . به همین سادگی .
قادر : تو مرد دزدی نیستی .
سیاوش : این بار تیرت كمون كرد ، هم سنگری . هروقت تداركات دیر میكرد ، سیاوش مهمون ناخونده سنگر عراقی ها بود . از كمپوت ونارنجک و اسلحه و الا آخر ... پس خیلی هم بی غیرت نیستم .
قادر : // بلند شده كه برود // باشه هر طور كه تو میخواهی !
سیاوش : // سر راه قادر را گرفته // من طور دیگه نخواستم این شما بودید كه این جوری خواستید . نه . لطف كن وادای وكیل مدافع ها را در نیار ،چون دوست ندارم كسی از من دفاع بكنه .همه تون مقصرید .
قادر : تنها ئی به قاضی نرو .
سیاوش : وقت برگشت تو یکی از شهرها یه چند روزی موندم . یه راننده را دیدم که کرایه کشی میکرد . وقتی خوب نگاش کردم دیدم فاتح ممیک و زننده اولین پرچمه . گفتم چکار میکنی ؟ آشنائی دادم ولی زیر بار نرفت. بعدش که یه چائی منو مهمون کرد . گفت این بار دارم با زندگی میجنگم . دومیش داشت روزنامه و خبر روز میفروخت . بازم بگم ...و بعد خودم
قادر : اون یه اتفاق بود .
سیاوش : چرا برای من ؟ برای منی كه بی هیچ جیره و مواجبی عین یابوی بار كش گردان كار كردم . این بود جواب دستت درد نكنه من ؟! آقا قادر فرمانده محترم ، خونه منو چرا خراب كردید ؟
قادر :// سعی در آرامش سیاوش دارد // ببین افتاده بود توی طرح خیلی از خونه ها ی دیگه ام خراب شدن .خسارتت هنوز محفوظه .
سیاوش : اون خسارت ؟ همین الان امضاء میدم كه آقای شهردار خرج كت و شلوارش كنه .خسارت مبارك خودتون .
قادر : قراره خودشون برای شما ها ...
سیاوش : // میان حرف و تند // سن من دیگه از صغیری گذشته و یتیم حساب نمیشم، كه بخوان به خاطر رضای خدا برای من خونه درست كنن .
قادر : تو باید تحمل كنی ! هنوز خیلی ها به تو احتیاج دارن .
سیاوش : گوش كن قادر ، باید یادت مونده باشه . مهران كه بودیم نزدیك كنجان چم ... اون پیره زنه كه خونه اش را عراقیا با خمپاره زده بودن چی بهت گفت ؟
قادر : اون مال گذشته اس .
سیاوش : نه ! دقیقآً اون حرف برای امروز من و تو بود . تو حالیت نشد . گفت : توی این مملكت چهار تا جوان با غیرت پیدا نمیشه كه تقاص خونه خراب شده من پیره زن را از این بی پدر ها بگیره !یقه ات را گرفت و گفت : حیف اون تفنگ كه روی دوشته و خونه من خراب بشه .
قادر : // عصبی // بازم بگم این قضایا ربطی به خنثی كردن اون میدان مین نداره . من اومدم كه تو را ببرم تا اون میدون را پیدا كنی . و بایدم بیائی .
سیاوش : و تو غیرتت قبول نكرد .دستهای اون پیره زنه را گرفتی و بوسیدی وگفتی مادر به خون حسین قسم تلافی میكنم . و اون گفت بالای این بلندی منتظرم ! رفت کنار خرسنگی که نزدیک آبادی بود . شبانه زدیم تو سنگر خمپاره اندازعراقیا تا اونجا كه جا داشت لت و پار كردیم .و دست آخر فرماندهشون را بایكی دیگه اسیر كردیم . پیره زنه هنوز منتظر بود . گفتیم بیا اینم از اونهائیكه خونه تو را خراب كردن . پیره زنه فقط یه نگاه انداخت و گفت : پس هنوز غیرت مونده ورفت .رفت. قادر اون رفت . ودیگه طلبكار نبود .این خودش كلی بود .
قادر : این خاطرات دردی دوا نمی كنه .
سیاوش : خوش غیرت من بودم و یه مادر و یه خونه قدیمی . من اسیر و مادرم منتظر . الحق كه خیلی شجاعید.خونه یه اسیر را با بلدوزور خراب كردنٍ به لای قبای کسی هم نخورد . و بعد بچه های خوش غیرت كمان ابروئی فاو راست راست نگاه كردن .
قادر: اینجا كه مرز نبود و بلدوزور شهرداری هم كه تانك نبود تا من با یه آرپیجی قربون صدقه اش بگردم . منم یه نفر بودم . یه نفر . مفهومه ؟
سیاوش : یه نفری كه اگه فقط یه سوت میزد حداقلش یه گردان آدم میریخت . حرف من اینه فرمانده ، چرا سوت نزدی ؟ یعنی من سیاوش بعد این همه سال جنگیدن و اسیر بودن ارزش یه دفاع نداشتم ؟ اتوبانتون باشرف تر از غارت و خرابی خون یه پیره زن بود ؟
قادر : كسی نمونده بود .
سیاوش : تو فكر میكنی كسی نمونده ! خیلی هاشون را توی این مدت دیدم .
قادر : اونهائی كه تو دیدی درگیر زندگی هستن و اونهائیكه من میبینمشون بستری در گوشه بیمارستان . سیاوش نه اینكه نمی دونم ! میدونم كه اون خونه تنها یادگاری بود كه برای تو باقی مانده بود .
سیاوش : چی شد ؟ مادرم حذف شد ؟
قادر : براش سرپناه زدیم . این تنها كاری بود كه توانستیم انجام بدیم .
سیاوش : // بلند و عصبی // لطف كردید . محبت كردید . منت گذاشتید .ببینم چادری كه براش علم كردید ، انفرادی بود یا گروهی ؟ غنیمتی بود؟ یا اهدائی به مردم زلزله زده ؟ هلال احمری بود؛ یا صلیب سرخی ؟ لااقل مسافرخانه مسیو را میگرفتید ؟ بعداً پولش را میدادم . یه پیره زن را سرگردان ساختن اتوبانتون كردید كافی نبود ؟ ‍لطف كنید ودست از سر من بردارید . من همون سیاوش شاگرد آهنگری حاج ممد آهنگرم . و میخواهم خودم باشم .
قادر : میدونستم میخواهی خودت باشی . و به همین خاطر دنبالت آمدم .
سیاوش : خیالت تخت این یابوی باركش سابق گردان ، و آزاده امروزی به اصطلاح شما، میخواهد بقیه عمرش را در بی خیالی بگذرونه از كی باید اجازه بگیره ؟
قادر : // ملتمسانه // فقط یه بار دیگه ! خواهش میكنم .
سیاوش : // باتعجب // عجب ؟روزگار چی به سرت آورده دور كه افتادی به خواهش ؟! تو که دستور میدادی . توئی که تکلیف تعین میکردی ! نه این كار را نكن خودت باش و خواهش نکن . این از یه فرمانده بعیده .
قادر : اگه لازم باشه من می افتم به دست و پات و التماس میكنم .
سیاوش : و اگه قبول نكنم ؟
قادر : اونوقت عین اون سرهنگ عراق دست و پات را میبندم و از ااین سنگری كه توش پناه گرفتی می دزدمت .
سیاوش :كه چكار كنم ؟ كه میدان گم شده مین ها را برات پیدا كنم ؟یا اون انبار شیمائی زیر رملها را ؟ببینم این كاراگه از ثواب آخرتش بگذریم . حق ماموریت هم داره ؟
قادر : // چای برای خودش میریزد //
سیاوش : باشه من از این یكی حق خودمم میگذرم .
قادر :// لیوان دوم را پر میكند //
سیاوش : من فیض و ثواب این ماموریت آخر الزمانی را با كمال میل و در صحت كامل عقلی به آقایان پشت میزی تقدیم میكنم .
قادر :// چای سیاوش را جلو او میگذارد و خیلی ساده // از كی تا حالا این قده بخشنده شدی ؟
سیاوش : به دو دلیل دلاور ، یك خسته هستم. و دوم دیشب توی آئینه نگاه كردم هنوز جای شلاقها و كابلهای برادران عراقی كبودن و قرمزیشون پاك نشده . می ترسم موقع پاك سازی گرمم بشه و لخت بشم و اونوقت آقایان بازدید كننده حالشون از دیدن بدن بنده بهم بخوره . دیدی چه آدم خوبی هستم ؟!!!
قادر : من تسلیم . باشه قبول نكن . بلاخره هر زخم كهنه ای یه روزی دهن باز میكنه ووقتی دهن باز كنه فقط خون و چرك پس میده .
سیاوش : ولی كسی به زخم دهن باز كرده من، حتی نگاهی هم نكرد .
قادر : انگار یادت رفته كه زمین هم مثل خود آدمه . با این تفاوت آدم میتون زخمش را درمان كنه ولی وقتی زمین را زخمیش كردی و توی زخمهاش نمك مین ریختی ، نا موقع دهن باز میكنه و وقتی دهن باز كرد دیگه بزرگ وكوچیك حالیش نیست . باشه من از اینجا میرم . خیالت تخت كه لااقل این قده معرفت دارم كه كمین تو را لو ندم. هر چه باشه یه زمانی یه چائی تلخ باهم خوردیم .
سیاوش : اوغر بخیر ، وقت كردی به آدرس اینجا یه نامه بنویس .
قادر : متاسفانه پیك موتور سوار گردان جفت پاهاش را تو میدان مین از دست داد. در ضمن تو بهتر از هر كسی میدونی هركی پا روی اون پل جهنمی بذاره بر نمی گرده./ دم در// سیاوش من سوت زدم به ولای علی .
سیاوش : پس خوش غیرتها چرا جواب ندادن ؟
قادر : از اون گردان و تیپ فقط من و تو ماندیم .
سیاوش : بقیه ؟
قادر : قربانی پیدا كردن معبر اصلی در میدان گم شده مین و انبار شیمیائی .
سیاوش: تو چرا زنده موندی ؟
قادر : و من از همین میترسیدم !
سیاوش : از چه ؟
قادر : كه روزی كسی بانگ برآرد آهای شمایان به كدامین گناه ... زنده اید ؟ من به گناه فرمانده بودن . ای خدا اینه جواب شب نخوابیها ؟ باشه ماهنوزم نوکرتیم آ خدا . در ضمن من برای هیچ كس كار نمی كنم . یه دروگر ساده هستم كه دارم گوجه های كاشته شده دشمن را درو میكنم . حالا كه تو هستی .من فردا برای آخرین بار برای درو میرم. ولی قبل از رفتن ، ببینم من به تو بدهكارم یا از تو طلبكار ؟
سیاوش : گیرم كه باشی چكار میخواهی بكنی ؟
قادر : یا پرداخت میكنم ؟ یا حلالی ازت میخواهم ؟ یا اینكه ... بلاخره من روسیاه هم تودرگاه خدا یه جائی را پیدا میكنم .فقط قراره باز هم مردم از اونجا رد بشن و شاید توی اون مردم هنوز پیره زنهائی مثل اون پیره زن وجود داشته باشه .
سیاوش : اول بدهكاریت را صاف كن بعد هرجا كه میخواهی بری برو .
قادر : و اگه نداشته باشم چی ؟
سیاوش : به زور ازت میگیرم .
قادر : مایكی الدخیل. ما تسلیم مقدارش را بگو .
سیاوش : تو یه سرنیزه به من بدهكاری از من گرفتی تا توی تنگه ابوغریب مین خنثی كنی جا گذاشتی .
قادر : و تو بخاطر من نگهبانی دادی و دو تا گلوله توی رانت نشست . حاضرم درشون بیاری و بذار توی چشم من .
سیاوش : چائی بخور .
قادر : // عصبی // ببین من حاضرم بریم توی میدان تیر و تو دو گلوله بزنی به پاهای من . نامردم اگه تكان بخورم .
سیاوش : باشه امشب را مهمون باش . فردا حركت میكنیم .من که این همه سال برای گرفتن طلبم صبر کردم یه شبم روی تمام شبها .
قادر : من خوابم نمی آد .
سیاوش : ولی من خوابم میاد . دراز بكش . وضو که تازه کنم برمیگردم .
// قادر دراز میكشد – چراغ خاموش - // نور می آید سیاوش نیست . قادر انگار هیچ اتفاقی نیفتاده – در زده میشود و مسیو با سینی صبحانه وارد میشود- پیرتر شده . در اتاق هیچ چیز عوض نشده و وفقط وسایل سیاوش نیست //
مسیو : آقا قادر مثل همیشه .
قادر : چند ساله میگذره ؟
مسیو : امسال سال هفتمه. تاج گل هم آماده است ولی هنوز هیچ كس نیامده .
قادر : مسیو ، نمیخوای به خودت مرخصی بدی ؟ با معرفت نمی خواهی به دوستت سری بزنی ؟
مسیو : شما میخواهی منم كجا ببری ؟
قادر : نمیخواهی سری به سیاوش بزنی . هنوز داره درو میكنه .
مسیو : آقا قادر شما نمیخواهی قبول كنی كه سیاوش شهید شده . منم هر یکشنبه که میرم سر مزار زنم . از اونجا هم سری به قبرستان شماها میزنم .
قادر : و اگه اون روز منو بیدار میكردی ؟ شاید سیاوش هنوز هم زنده بود .
مسیو : چیزی از میدان باقی مونده ؟
قادر : شاید امروز یه سیاوش دیگه ای بیاد . میدان كه زیاده .
// از اتاق خارج میشوند //

پایان


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>