جستجو

قبلی





بعدی
تاریخ انتشار  :  22:39 عصر ۱۳۹۲/۵/۵
تعداد بازدید  :  1717
Print
   
نمایشنامه
نامه های بی نشان| پدرام رحمانی

هی بهش میگم حسینم، جنگ خیلی وقته تموم شده ولی قبول نمیکنه، می گه جنگ اصلی تازه شروع شده، میگه اونها میدونستن با کی باید بجنگن، دشمن جلوچشمشون بود ولی این بیچاره ها که نمیدونن با کی باید بجنگن . نمی دونن دشمن کدومه و دوست کدوم . دشمن شده دوست و دوست شده دشمن...


نامه های بی نشان
نمایشنامه خیابانی به قلم پدرام رحمانی

هر جایی از شهر که بتوان عده ای از مردم را گرد هم آورد
زنی با چادری سیاه بر سر، گریان و پریشان میان جمعیت دور گرفته و می گوید.
کمی آن طرفتر شوهرش حسین (جانباز قطع نخاعی) روی ویلچر نشسته و با ضبط صوت قدیمی که در دست دارد ور میرود و کاست ها را پی در پی عوض می کند. موسیقی انقلابی فضا را پر کرده است.

حسین : اعوذ با ا... من الشیطان الرجیم ..... بسم ا... الرحمن الرحیم ..... پناه از شر شیطان رانده شده ، شیطانی که مرا وسوسه میکند به جدایی و نپندارید آنان که در راه خدا کشته میشوند مردگانند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.

محبوبه: يه مدته حالش خيلي بده،خيلي بد!چند شبانه روزه نميخوابه. هرچي سعي كردم ، قربون صدقه اش رفتم، قرص و دوا تو حلقش ريختم، توفيري نميکنه، انگار يه چيزي رفته توي جونش و راحتش نميگذاره. طفلك حرفم نمیزنه كه بفهمم دردش چيه؟ هرچي دوادكتر كرديم اثر نکرد. برديمش تبريز،بيمارستان،دو روز خوابوندنش، باز هم بهتر نشد. برش گردونديم ارومیه. بردمش امامزاده غریب حسن! دخيل بستم ، خيلي سخته، سخته كه بخواي گريه كني و دردت رو بگي، اما نتوني، نتوني چون نگاه دروهمسايه روته ،حرفاي بدتر از زهرشون، رفتم جلو ضریح ، دو دستی گرفتمش و گفتم آقا ، اين حسینه. مي شناسيش، همون حسین كه ظهر عاشورا توي حياط همين امامزاده به ياد جدّت ، اونقدر حسين حسين مي گفت كه از حال مي رفت. آقا اين همون حسینه، همون حسین كه هر دهه، عَلَم عموت ابوالفضل رو توی شهر دوره مي گردوند و به ياد رقيه ،پابرهنه خیابونهای شهررو مي گشت.يادت اومد. تورو به مادر پهلو شكسته ات، تو رو به رقيه. كمكش كن! نمي گم رو پاش بلند بشه و مثل سابق علم گردوني كنه! نه!نه به خدا،همين كه آروم بگيره و بي قراري نكنه بسمه.

حسین: اعوذ با الله من الشیطان الرجیم ... پناه از شرشیطان رانده شده،شیطانی که وسوسه ...........

محبوبه : برگشتم خونه، سرشب بود، داشتم سفره رو مي چيدم، در زدن، رفتم دم در، اين نوار رو آورده بودن. گفتن: يكي از دوستاي حسین داده، دوستاي جبهه اش ،شهيد شده، تو وصيت نامه اش نوشته اين نوار رو برسونیم به حسین ، با اين ضبط و گوشي، نوار رو که بهش دادم آروم شد. آروم و راحت، مثل آب چشمه .

حسین : اعوذ با ا... من الشیطان الرجیم ..... بسم ا... الرحمن الرحیم ..... پناه از شر شیطان رانده شده ، شیطانی که مرا وسوسه میکند به جدایی و نپندارید آنان که در راه خدا کشته میشوند مردگانند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. امشب شب عملیاته،هم من شماها رو میبینم،هم شماها من رو می بینید. امشب تو کانل از هر گودالی و هر جایی صدای نجوا می آد. یکی زیارت عاشورا می خونه و یکی نماز شب. یکی وصیت نامه می نویسه و یکی قمقمه ها رو پر می کنه .خلاصه شبی است امشب. نمی دونم شاید فردا ... شاید فردا ...شاید فردا کربلا بشه.

محبوبه : ظاهرا آرومتر شده ولی الان سالهاست که با خودش حرف میزنه تنها همدم تنهاییش ماه و ستاره هان. هر روز فکر میکنه فردا کربلا میشه. تو دلش آشوبه . هی میگه امشب باید برم ...

حسین : محبوبه جان ساکم رو بستی؟ محبوبه جان قرآن رو آماده کن باید از زیرش رد بشم . باید بریم خرمشهر . باید خرمشهر رو آزاد کنیم . باید داغ خرمشهر رو به دل اون صدام از خدا بی خبر بذاریم .

محبوبه : آخرین حرفش قبل از رفتن هیچ وقت یادم نمیره . با اون چشای معصومش تو چشام زل زد و انگار که می خواد وصیت بکنه با یه بغض معصوم تر از نگاهش گفت ...

حسین : محبوبه جان، رفتنم با خودمه، برگشتنم باخدا . پاسوز من نشو، تو هنوز جوونی و هزار تا آرزو داری، اگه برگشتم که خودم میام و میارمت خونه تا چراغ خونم خاموش نشه ، ولی اگه برنگشتم ...

محبوبه : (بغض) حلقه نامزديمون رو درآورد و گذاشت کف دستم چشاش پر از اشک شد . ولی به روی خودش نیاورد ... حلقه نامزدیمون رو گرفتم و اون شب تا صبح خواب با چشام قهر بود ...

حسین : محبوبه،اینجا خیلی ساکته ... مگه این جماعت نمیدونن قراره فردا عاشورا بشه،مگه نمیدونن فردا قراره خرمشهر بشه خونین شهر، بشه کربلا تا آزاد بشه خرمشهر ... اینجا خیلی ساکته ، مگه این جماعت نمیدونن جنگه، پس کو پوتینهاشون، کو کلاهشون،کو لباس رزمشون، کو فانوسقه شون...

محبوبه : هی بهش میگم حسینم، جنگ خیلی وقته تموم شده ولی قبول نمیکنه، می گه جنگ اصلی تازه شروع شده، میگه اونها میدونستن با کی باید بجنگن، دشمن جلوچشمشون بود ولی این بیچاره ها که نمیدونن با کی باید بجنگن . نمی دونن دشمن کدومه و دوست کدوم . دشمن شده دوست و دوست شده دشمن...

حسین: اگه بگم بهم میخندین،ولی باید بگم ، به خودم قول دادم برای همه تعریف کنم تا همه بدونن ما هم کربلارو دیدیم. باید بدونن که اون روز عاشورا تکرار شد، باید بدون حسین اون کربلا برای نجات حسینی های این کربلا قیام کرد. باید بدونن خرمشهر رو خدا آزاد کرد.

محبوبه : (هراسان) بگو حسینم...بگو همه دارن گوش میدن، ببین همه شون دارن یک صدا میگن یا حسین ( رو به جماعت ) آقایون،خانم ها..جوونها.. لال از دنیا نرین ، بلند بگو یاحسین...بگو یاحسین ... ( رو به حسین) شنیدی حسینم ... بگو همه منتظرن ...

حسین : شب عملیات بود، همه تو گردان بودیم، هرکسی تو تنهاییش مشغول یه کاری بود... وصیت مینوشتن ، دعا میخوندن ولی همه اون صدا رو شنیدن ... همه اون نجوا رو شنیدن ... نه نالان بود و نه خندان ... فقط میگفت "کیست مرا یاری کند" "کیست مرا یاری کند" اولش جدی نگرفتیم، گفتیم از شوخی های شبهای عملیاته ... آخه عادتمون بود که شب عملیات سر به سر هم می ذاشتیم تا..
(ناگهان ... گویی با بی سیم حرف میزند)

مقداد ... مقداد به گوشم ... مقداد مقداد یاسر ... یاسر جان به گوشم ............... یا باب الحوائج ... یا امام غریب ... حاج مرتضی شهید شده؟ تا ده دقیقه نفهمیدم چی شنیدم. رفتم تو سنگر دیدم حاج مرتضی داره قرآن ...... مگه میشه حاج مرتضی شهید شده بود ولی ده دقیقه بعد داشت تو سنگر قرآن میخوند. خواستم از ترس هوار بزنم ...که دوباره همون صدا رو شنیدم . " کیست مرا یاری کند" " کیست مرا یاری کند" اولش فکر کردم شاید فقط من شنیدم ولی بعد دیدم همه 73 نفر گردان اون صدا رو شنیده بودن 73 .. 73 ... یه نفر اضافه است ... باید 72 باشه نه 73 ...

محبوبه: (رو به مردم) گردانی که حسینم توش خدمت می کرد 73 نفر رزمنده داشت . همیشه به شوخی می گفت اگه من بمیرم اون موقع حساب گردان سرراست میشه. میشیم 72 تن .اون موقع است که آقام حسین به یاد 72 تن شهید کربلا ، میاد و کمک می کنه تا خرمشهر رو آزاد کنیم ... ( بغضش می ترکد)
حسین : (رو به مردم) خیلی چیزها نشونه ان. مثل بچه های گردان ما که بدون من میشن 72 تن . همه شونم که تو محاصره ان، عین لشگر امام حسین،آب هم که ندارن و همه تشنه ان عین لشگر امام حسین میدونم...میدونم...تشنگی ما کجا و تشنگی 72 تن یار امام حسین کجا...

محبوبه: ( موبایلش زنگ می خورد ) الو ... الو ... سلام داداش ، من خوبم ... حسین؟ نه والله داداش ... حالش اصلاخوب نیست ...آدرس؟ واسه چی می خوای داداش؟ ارومیه این؟ خیلی خوش اومدی داداش، می گفتی قربونی چیزی ....یه دونه داداش که بیشتر نداریم .. بله .. یادداشت کن داداش .
محبوبه : خیابون امام رو که می شناسی داداش. همونو مستقیم بیایی میرسی به میدون، ازاونجا بپیچ سمت راست، خیابون شهید امینی،کوچه22،پلاک57 طبقه3. خداحافظ داداش... بریم خونه حسین جان، داداش اومده ببیندت ... می گه دلم واسه حسین یه ذره شده ... نمیگه میخوام واسم نامه بنویسه ...

حسین : آره ... چند تا نامه نوشتم، باید برسونم به بچه ها.مهم نیست شهید بشم یا اسیر یا هیچکدوم . مهم اینه که نباید عین اون نامردایی بشم که وقتی امام چراغ رو خاموش کرد و حجت رو تموم کرد ، قایمکی دررفتن و امامشونو تنها گذاشتن. من باید برم ، باید برم خرمشهر ... داره ظهر میشه . باید این نامه ها رو برسونم به بچه ها... فردا کربلاست...فردا کربلاست ... فردا خرمشهر میشه خونین شهر، میشه خونین شهر تا آزاد بشه خرمشهر ... باید برم ... باید برم، باید این نامه ها رو برسونم به بچه های گردان امام رضا . نامه ها دنبال صاحبشون میگردن ...

محبوبه: بده من برات میارمشون حسین جان ... من کمکت می کنم ...

نامه ها را از حسین گرفته و بین مردم پخش می کند و گاهی از مردم برای پخش کردن کمک می گیرد
مردم در حال خواندن نامه ها هستند ، حسین ضبط صوتش را روشن میکند
نوای " محمد نبودی ببینی ، شهر آزاد گشته ، خون یارانت پر ثمر گشته ... " به گوش میرسد .
متن هر یک از نامه ها ، حاوی "وصیت نامه های مستند شهیدان دوران دفاع مقدس" است که به همراه عکس هایی مرتبط از رزمندگان بین مردم پخش می شود
مادر و حسین رفته اند .... مردم مانده اند و نامه ها ...


والسلام...


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

Designer: MEMET Khakifirooz, memet.co@gmail.com | hoze honari sazman tabliqat islamic, negar co., tehran.
کلیه حقوق مادی و معنوی این پایگاه اطلاع رسانی متعلق به حوزه هنری آذربایجان غربی می باشد.

تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان آذبایجان غربی می باشد | نقشه سايت
>