68340
  ۱۳۹۲/۵/۲۶
شهید
جواد قنبری
شهید جواد قنبری در سال 1334 در یك خانواده متوسط در محله آرامگاه چشم به جهان می گشاید. پدرش حسن و مادرش زهرا سلطان شیخ علی زاده نام دارد .تحصیلات ابتدایی را در دبستان مافی محله آغداش به اتمام و پس از آن دوران تحصیلات دبیرستان را در مدرسه صائب و نجفی با موفقیت به پایان می رساند.
   

جواد قنبری
 

شهید جواد قنبری در سال 1334 در یك خانواده متوسط در محله آرامگاه چشم به جهان می گشاید. پدرش حسن و مادرش زهرا سلطان شیخ علی زاده نام دارد .تحصیلات ابتدایی را در دبستان مافی محله آغداش به اتمام و پس از آن دوران تحصیلات دبیرستان را در مدرسه صائب و نجفی با موفقیت به پایان می رساند. او تابستان ها را به بنایی و كارگری برای كمك به معاش خانواده می پرداخت. هرچند جواد خواستار خواندن دروس حوزه بود و می خواست به قم برود ولی این توفیق میسر نشد. بعد از اخذ دیپلم به سربازی می رود. او در مسائل شرعی خود بسیار دقیق بود ، آن چنان كه در گرمای طاقت فرسای تابستان خرم آباد، مدت شصت روز تمام روزه می گیرد. 

با اوج گیری انقلاب جواد نیز در فعالیت های ضد رژیم شركت می كند. حتی در دوران سربازی به فعالیت های انقلابی خود ادامه می داد و به جهت تنفر شدید وی از خاندان پهلوی بنا به اظهار خودش روزی كه همسر شاه برای بازدید به همدان می رفت ایشان از طرف ژاندارمری به عنوان مأمور تأمین امنیت جاده بود كه قصد ترور فرح را می نماید ولی به علت نبود موقعیت مناسب موفق به اینكار نمی شود .

بعد از اتمام دوره سربازی به جهت فعالیت های انقلابی اش برای عوامل ساواك ارومیه شناخته شده بود. ایشان جهت ادامه مبارزات و نیز كمك به اقتصاد خانواده به شهر تبریز می رود. در این دو سال قبل از پیروزی انقلاب ارتباط خود را با ارومیه قطع نكرده و در هر رفت و آمد اعلامیه های حضرت امام (ره) را جا به جا می نمود. در اوج جریانات فعالیت های مردمی به ارومیه باز می گردد، تا نیروهای مردمی را جهت تظاهرات سازماندهی كند. ایشان در فعال كردن مساجد، علی الخصوص مسجد حاج عبدالله ، تشكیل كتابخانه و قرائت خانه تالار مهدیه و همچنین تهیه اسلحه برای مبارزه مسلحانه با رژیم ، نقش فعالی داشتند.

شهید جواد قنبری اقدام به ایجاد یك گروه كوچك جهت ترور سرسپردگان رژیم می كند كه از آن جمله سرهنگ شكوری (همان فردی كه دستور شلیك تانك به مسجد اعظم را داده بود) را به درك واصل می نمایند. 

شهید جواد قنبری با توجه به علاقه اش برای كارهای تیمی عضو یكی از گروه های مجاهدین خلق بود كه پس از پیروزی انقلاب و موضع گیری آن ها در مقابل حضرت امام به ماهیت آن ها پی برده و راه خود را از آن ها جدا می كند. منافقین به دلیل آشنایی جواد با تشكیلات آنان از او نفرت داشتند. در اثر افشاگری های جواد نسبت به این گروه ، مانع پیوستن بسیاری از جوانان به این گروهك ها می شود. 

جواد بعد از پیروزی انقلاب به دستور امام جمعه انقلابی شهر حجت الاسلام حسنی به عنوان زندانبان اعضای دستگیر شده ساواك منصوب می شود. پس از آن مسؤولیت مبارزه با مواد مخدر و مفاسد اجتماعی شهرستان ارومیه را عهده دار می شود.

جواد در بین معتادین نقش مؤثری داشت. جذبه جواد آنها را مطیع می كرد. یكی از معتادین به جواد قول ترك داده بود. چون نتوانسته بود به قول خود عمل كند دست به خودكشی زده بود به خاطر اینكه شرم داشت از اینكه نتوانسته بود به قولی كه به جواد داده بود عمل كند. خیلی از این افراد به دست جواد هدایت شدند. 

در سال 59 شهید جواد قنبری به عنوان فرمانده سپاه ماكو منصوب و مأمور تشكیل سپاه در آن منطقه می شود. 

قبل از عزیمت جواد به ماكو ، سپاه در آنجا ارزش و اعتباری نداشت. منافقین با تبلیغات مسموم خود جایگاه سپاه را در بین مردم خراب می كردند. با ورود جواد به منطقه و برخورد صریح ایشان با اشرار و عوامل فساد و گروهك های مخالف نظام ، معنای واقعی پاسدار انقلاب و سپاه برای مردم این منطقه روشن گردید.  

تزكیه نفس ، شجاعت ، درایت و مدیریت جواد باعث شد در مدت كوتاهی كه در ماكو حضور داشت تحولات اساسی در آنجا ایجاد كند. خاطره یكی از همرزمانش عزت نفس و بزرگی روح جواد را به نمایش می گذارد.

زمانیكه سرمایه داران و عوامل طاغوت قصد فرار از ایران را داشتند. روزی یك آقایی با خودروی شورلت بلیزر وارد مرز شد و قصد خروج از كشور را داشت. ماشین كه بازرسی شد دیدیم كه جاسازی دارد. وقتی ماشین باز شد دیدیم انواع عتیقه و طلا و نقره داخل آن است . آن مرد پیشنهاد رشوه تا پانصد هزار تومان می كند، كه در آن موقع پانصد هزار تومان سرمایه كلانی بود. جواد قبول می كند و بعد آن را صورتجلسه كرده و ضمیمه می كند و به دادگاه می فرستد.  

جواد در طول حضور خود در منطقه بازرگان و ماكو مردم را جمع كرده و بارها برای آنان سخنرانی می كند و با آنها اتمام حجت می كند كه دست از قاچاق و شیطنت بردارند تا دولت نیز آنها را یاری كند. همین اخلاق ایشان باعث شده بود كه مردم به سوی انقلاب اسلامی گرایش پیدا كنند. 

جرأت و شجاعت جواد بسیار ستودنی است . یكی از همرزمانش تعریف می كند وقتی به بازرگان رفته بودند یكی از اربابان منطقه را مسلح می بیند. صدایش كرده و به وی می گوید: حاج عبدالله مگر نگفته بودم مسلح به شهر وارد نشو. حاج عبدالله یك حرف بی ربطی به جواد می گوید و جواد سیلی محكمی به گوشش می زند و می گوید برو به اربابان دیگر هم بگو هر كس مسلح به شهر رفت و آمد بكند با او برخورد خواهم كرد.   

همین حاج عبدالله كه ضربه محكمی از جواد خورده بود بعدها نقشه به شهادت رساندن او را می كشد. این گونه كه طی پیامی به اعلام می كند كه می خواهند اسلحه های خود را تحویل دهند و مسؤولین را به مذاكره دعوت می نمایند. جواد قنبری به همراه سرگرد شهید سلطان بیگی فرمانده ژاندارمری و استوار شهید احمد زاده و دیگر یارانش برای مذاكره و جلوگیری از خونریزی در منطقه به روستایی در نزدیكی مرز ایران و تركیه می روند . در گردنه بین راه توسط اوباش حاج عبدالله به كمین می افتند. جواد بعد از درگیری و نجات تنی چند از همراهانش از كمین دستگیر می شود. 

به گفته شاهدان عینی روستا ، جواد را به روستا آورده و از او می خواهند به امام توهین كند و بعد هم توبه كند كه جواد ندا می دهد«الله اكبر ، خمینی رهبر». حاج عبدالله عصبانی شده و دستور می دهد یكی یكی بند انگشتانش را می شكنند. موهای سر و صورتش را می سوزانند و چشم هایش را از حدقه بیرون می آورند و در نهایت آب جوش را بر بدن پاكش می ریزند و اینگونه با وحشیگری تمام او را به شهادت می رسانند. 

وصیت نامه نیمه تمامش چنین بر صفحه نقش می بندد: 

بسم الله الرحمن الرحیم
والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
بار الها ما را از توصیه كنندگان به حق و توصیه كنندگان به صبر قرار ده . 
بار الها ما را مردنی عطا كن كه در آن خواری و ذلت نباشد. 
بار الها مارا زندگی علی وار، مرگی علی گونه و برخاستنی علی مانند عنایت فرما. 
چه باك از موج بحر آن را    كه باشد نوح كشتیبان 
ابراهیم زمان ، بت شكن تاریخ ، این درهم كوبنده ستمگران و به لرزه درآورنده زورمندان و زرمندان و تزویر پیشگان عصر به نیروی لایزال الهی در دست امت مسلمان تمام یأس ها و خود باختگی ها را زدوده است . 
هر آن در انتظار روزیم كه گلوله ای از تفنگ دشمن خارج شده و بر سینه سپر كرده ام قرار گیرد. از مرگ بی ثمر می ترسم. لكن آرزویم این است كه مرگم نیز بتواند سازندگی داشته باشد. 
اگر شربت شهادت نصیبم شد، انتظارم از پدر و مادر پیرم این است كه قربانی خود را در پیشگاه خدایش و نزد پیامبران و پیشوایان و همرزمانش خوار نكنند. دوست ندارم كه كسی بر من بگرید، كه مال كسی نیستم . من از آن خدایم هستم و هر وقت اراده كند به پیش او خواهم رفت . البته اگر لیاقتش را داشته باشم . 
انتظارم از برادران و خواهرانم این است كه برای به انزوا كشیدن و ... 


پی نوشت ها :
   -  پرونده كارگزيني شاهد
   -  ملكاني، اصغر ، همان
   - پرونده كارگزيني شاهد
   -  علي نژاد، عليرضا ، دفترچه كنگره بزرگداشت سرداران شهيد آذربايجان  ص 2

©2019 HozehHonari. All Rights Reserved