76297
  ۱۳۹۲/۹/۱۱
محرم عبداله زاده
اعزام به حق قرآن
به خانه که رسیدیم برادرم رفت قرآنی آورد و گذاشت جلوی پدرم و گفت به حق این قرآن نگذار که من از اعزام بمانم
   

اعزام به حق قرآن 
محرم عبداله زاده 
 
یک سید روحانی به نام آقای رضوی به روستای ما برای تبلیغ می آمد که خیلی آدم محترمی بود و مردم به حرفش گوش می دادند. آنقدر خوش کلام بود که در دو نوبت صبح و بعداز ظهر منبر می رفت و مردم هم خوب استقبال می کردند برادرم(علی) متولد 1347 بود و از من کوچکتر اما اصرار داشت که به جبهه برود .

پدرم یک مهمانی ترتیب داد تا حاج آقا بیاید خانه ما و شاید ایشان نصیحتی کند که برادرم به جبهه نرود. بعد از شام برادرم آمد و دو زانو جلوی حاج آقا نشست و گفت که می خواهد به جبهه برود. حاجی سوال کرد که آیا آموزش نظامی دیده ای؟ گفت بله و بعد فرمود:  پدرت نباید مانع شود!

بیچاره پدرم! یعنی حاج آقا را آورده بود که کار را درست کند و نگذارد علی به جبهه برود. روز عاشورا فرارسید و قرار بود از روستای ما 30 نفر اعزام شوند. سال 62 بود. با این همه، پدرم اجازه نداد که برادرم برود. به خانه که رسیدیم برادرم رفت قرآنی آورد و گذاشت جلوی پدرم و گفت به حق این قرآن نگذار که من از اعزام بمانم. پدرم چاره ای ندید جز این که یک پیکان دربست گرفت و علی را برد در ماکو تحویل اعزام نیرو داد و برگشت. همین شد که دیگر تا آخر جنگ در جبهه ها ایستاد. 

©2019 HozehHonari. All Rights Reserved